chat30 chat30

chat30

سري سوم قالبهاي دخترانه


سري سوم قالبهاي دخترانه

قالبهاي دخترانه/۶۹

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۶۸

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۶۷

 

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۶۶

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۶۵

متحرك

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۶۴

مشاهده ي استايل اول

مشاهده ي استايل دوم

دريافت كد هردو استايل

قالبهاي دخترانه/۶۳

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۶۲

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۶۱

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۶۰

(درحال جايگزيني)

قالبهاي دخترانه/۵۹

(درحال جايگزيني)

قالبهاي دخترانه/۵۸

تك ستون

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۵۷

 

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۵6

 

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۵۵

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۵۴

با اينترنت اكسپلورر باز نشه بهتره

 

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۵۳

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۵۲

رنگارنگ۲

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۵۱

رنگارنگ۱

مشاهده ي قالب

دريافت كد

 قالبهاي دخترانه/۵۰

              

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۴۹

         

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۴۸

مشاهده ي قالب

دريافت كد

قالبهاي دخترانه/۴۷

مشاهده ي قالب

دريافت كد



سري سوم قالبهاي دخترانه
سري سوم قالبهاي دخترانه
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۱۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

بازار در هفته پيشرو چه رفتاري خواهد داشت.


بازار در هفته پيشرو چه رفتاري خواهد داشت.

باپايان يافتن ششمين نمايشگاه بورس از فردا بازار سهام شروع مجددي را آغاز خواهد نمود. علي رغم پيش

بيني بعضي از كارشناسان مبني بر مثبت بودن بازار در هفته مربوط به نمايشگاه ,بازار هفته اي منفي را پشت

سر گذاشت. حال بايد منتظر نشست و رفتار بازار را در هفته پيشرو رصد كرد.

با نزديك شدن به مذاكرات بغداد به نظر مي رسد كه بازار سرمايه با سياست صبر و انتظار به پيش مي رود.

فعالان بازار با نگاه به مذاكرات به معاملات ادامه مي دهند.اين شرايط نفس بازار را در سينه حبس كرده است و

بازيگران را ملزم به دقت بيشتري در معاملات داشته است.

بعضي كارشناسان معتقدند بازار سرمايه در هفته آتي روند هفته گذشته را ادامه خواهد داد و اتفاق خاصي را

نمي توان براي بازار پيش بيني كرد. به نظر مي رسد كه سياست بازار در روزهاي نزديك شدن به مذاكرات

بغداد سياست صبر و انتظار است.اما در بين سهام هاي موجود در بازار برخي تك سهم ها مي توانند فرصت

هاي خوبي براي خريد تلقي شوند و آن ها را در زمره سهام پيشرو بازار در هفته آتي دانست.




بازار در هفته پيشرو چه رفتاري خواهد داشت.
بازار در هفته پيشرو چه رفتاري خواهد داشت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۱۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman سمفوني مرگ (4)


roman سمفوني مرگ (4)

سه روزي ميشد كه توي خونه بودم...شركت نميرفتم و اگر چيزي ميخواستم به بابام زنگ ميزدم برام بفرسته.اونم از اينكه بيرون نرم استقبال كرد ميترسيد بلايي سرم بيارن.دو سه بار ميخواست بياد بهم سر بزنه اما التماسش كردم نياد از جريان فريده درس عبرت گرفته بودم كسي رو درگير نكنم.شب بود...روي مبل بزرگ حال نشسته بودم،لب تاپم و گذاشته بودم روبروم...چراغ سپيده توي صفحه ي اسكايپ (اسكايپ نرم افزار كاربردي است كه به كاربر اجازه ميدهد به وسيله صدا روي پروتكل اينترنت با ديگران تماس تلفني برقرار كنند. تماس تلفني و ويديويي بين كاربران اسكايپ كاملاً رايگان است.همچنين اين برنامه امكانات مختلف ديگري مانند پيامرسان فوري، انتقال فايل، ويديو كنفرانس و پست صوتي در اختيار كاربران قرار ميدهد.)روشن شد.سريع بهش زنگ زدم.جوابم و داد و صورتش روي مانيتور اومد.روي تخت خوابشون نشسته بود:-سلام سپيده.دوربينش و تنظيم كرد.صداش قطع و وصل ميشد:-سلا...پونيكا.خوبي؟چه خبرا؟...به خدا...خيلي توي اين چند رو...نگرانت بودم.وقت نشد وگرنه ميومد...پيشت...نذاشتم ديگه چيزي بگه:-نزنه به سرت پاشي بياي اينجا يوقت.نميخوام جريان فريده تكرار شه.و از ياد آوري ماجرا قلبم تند تند كوبيد.سپيده:واااي راست ميگي به خدا.من هيچ دلم نميخواد بميرم...من بميرم سامان ميره زن ميگيره...بعد خنديد:-چشاش و در ميارم.-تو كه اونموقع مردي.-راست ميگي ها...اِ...حلال زادست شوهرم.اومد،داره ماشين و ميزنه تو پاركينگ...يه دقي..صبر كن.سريع گفتم:-نه سپيده مزاحم نميشم...خودمم بايد برم كار دارم.-باشه...مواظب خو...باش.دروغ مي گفتم كار نداشتم اما دلم نميخواست سامان و ببينم.چند روزي بود كه نسبت بهش احساس بدي پيدا كرده بودم...شايدم از وقتي كه فهميده بودم باردارم...چراش و خودمم نميدونستم...هزار بار توي اينمدت بهم زنگ زده بود و چند دفعه هم اومده بود دم خونم...نه جواب پياماش و ميدادم نه درو روش باز ميكردم.به فكر سامان و بچم بودم كه تو ياهو مسنجر برام پيام اومد.نگاه به آدرس ايميلش كردم(سياهي-.../.../...)اسمش بود.درست تاريخ همين امروز...
نوشته بود:
-سلام،گلِ انارم.(اشاره به اسم پونيكا)با شك نوشتم:-يو؟(شما؟)-جواب سلام واجبه ها!اتفاقي ياد حرفي افتادم كه خودم روز جشنِ قرارداد شركت به كيان زده بودم.سرم و پايين انداختم و نوشتم:-تو كي هستي؟-تو چي فكر ميكني؟دستام شروع به لرزيدن كرد و سريع آيديش و بستم.دوباره پيام داد:-دارم صورت خوشگلت و نگاه ميكنم...اينيكي ضربه كاري تر بود و تا مغز استخونم رو لرزوند.نگاهم رفت سمت دوربين بالاي صفحه نمايشِ لب تاپ،وِبكمم روشن بود...جيغ كشيدم:-از من چي ميخواي؟نوشت:-تو بگو چي ازت نميخوام؟سريع وبكم و خاموش كردم.دوباره پيام داد:-فقط از تو دوربين نگاهت نميكردم...الان هم دارم ميبينمت.ناخونات و نجو عزيزم،حيف نيستن؟ميخوام خودم دونه دونه با انبر بكشمشون و يادگاري نگهشون دارم...دستم و از توي دهنم در آوردم و ايندفعه روي دكمه ي power فشردم...انقدر نگهش داشتم تا دستگاه كاملا خاموش شد،سكوت مرگباري جريان پيدا كرد.دست و پام سرد شده بود و چونم ميلرزيد...در لب تاپ رو بستم.حس ميكردم هنوزم داره نگام ميكنه.از روي مبل بلند شدم و به سمت پرده ها هجوم بردم.همشون و كشيدم...توي لحظه ي آخر حس كردم سايه اي توي حياط ديدم.مطمئنا يه توهم بي ريشه و اساس بوده.چطور ممكن بود كسي بياد تو حياط و دزدگير زنگ نزنه؟اول به سمت اتاق خواب رفتم اما بعد فكر كردم محاله با اين حال بتونم بخوابم.دو تا قرص آرامبخش و بدون آب قورت دادم...دومي توي گلوم گير كرد و اشكم كه منتظر تلنگري بود رو در آورد...همونجا كف آشپزخونه نشستم و گريه كردم.اين رواني كي بود؟چرا دست از سرم برنميداشت؟بايد فردا صبح ميرفتم اداره ي پليس و همه چيز و از سير تا پياز براشون تعريف ميكردم.همينطوري هم با مخفي كردن بعضي چيزا مثل اُريگامي خودم و توي دردسر انداخته بودم......ديگه اينكه چرا به پليس نگفتم با اينكه شك داشتم كار كيان باشه رو خودم هم درك نميكردم.سراغ شير آب رفتم و يه ليوان پرِ آب رو يهويي سركشيدم...نفسم برگشت سر جاش.خيلي توي رخت خواب غلط زدم تا خوابم برد. * فصل سوم: بغض ابرها *
بارون ميومد...باريدنش و از توي اتاق و از پشت پنجره ي قدي ميديدم،يه ليوان چايي توي دستم بود و فقط به بارش قطره هاي بارون نگاه ميكردم.دلم ميخواست برم زيرش قدم بزنم...اين بارونِ تابستوني چيزي نبود كه به راحتي بشه ازش گذشت...دود و دم و از دل آسمون ميشست و با خودش ميبرد.اما جرات نميكردم...ديگه حتي دل توي حياط رفتنم نداشتم.نه اينكه از مرگ بترسم با وجود دو تا نگهبان قل چماقي كه بابا فرداي همون شب منحوس فرستاد ديگه كسي نميتونست من و بكشه...اما!هميشه و همه جا احساس عجيبي بهم ميگفت يكي داره نگاهم ميكنه،شايد خيليا من و درك نكن مثل سپيده كه ميگفت الكي خودت و حبس كردي تو خونه و داري از خودت ضعف نشون ميدي.اما اون كه از چيزي خبر نداشت...اون كه بجاي من انقدر تعقيب نشده بود.من حتي توي خونه هم احساس امنيت نميكردم چه برسه به توي حياط و خيابون.دو روز پيش وقتي از خواب بيدار شدم همون اُريگامي كه خوني بود و خودم گذاشته بودم رو كنسول و، روي بغل تختيم پيدا كردم...انقدر توي اون شرايط ترسيده بودم كه به بابام زنگ زدم و التماسش كردم هر چه زودتر دو نفر و بفرسته تا از خونه محافظت كنن...حالا تازه متوجه شده بودم كه سايه ي توي حياط فكر و خيالم نبوده.اون واقعا اومده بود توي خونه و بغل گوشم بود،پس كسي كه باهام توي اينترنت چت ميكرد كي بود؟يعني درست حدس زده بودم و يه نفر نبودن؟اون حتي تا تخت خوابم و نزديك خودم هم اومده بود و من احمق نفهميده بودم دوتا قرص خواب كار خودش رو كرده بود.اون لحظه كه سايه ي توي حياط و ديدم با وجود سيستم امنيتي مطمئن بودم مشكلي نخواهم داشت ولي وقتي صبح روز بعدش بابام از هول و ترس اومد در كمال تعجب بهم گفت كه دوربين و كندن و با خودشون بردن...خودم هم ديدمش كه دلم و جيگرش بيرون زده بود و سيماش رو كنده بودن.بابام هم خيلي ترسيده بود چه برسه به خودم...احتمالا توي شركت مخ كيان و ميخوره كه مراقب پونيكا باش.كاش بابام و كيان توي يه شركت نبودن...چون اينطوري ميتونستم برم شركت اونجا و پيش بابا حس بهتري داشتم تا دو تا غريبه ي گنده و ترسناك.فقط مونده بودم چطوري دوربين و تونسته بود بكنه؟آيفون زنگ زد...برخلاف هميشه نترسيدم ميدونستم سپيدست.هرچي گفتم نياد گفت با وجود نگهبانا نميترسه و كار واجبي باهام داره.رفتم پشت در ورودي وايسادم و يه نفس عميق كشيدم...دستم با زور رفت سمت قفل در و بازش كردم!تلق...قفل سوم باز شد...قفل دوم و بلاخره قفل اول.درو كه باز كردم هجوم چيزي رو به سمتم حس كردم به شدت ترسيدم و خودم رو عقب انداختم.سيپده انگشت اشارش و به سمتم نشونه گرفت و زد زير خنده.خيلي از دستش جوش آوردم:-بيشعور...اين چه وضع شوخي كردنه؟سپيده نميتونست از شدت خنده درست حرف بزنه:-اگه...اگه...بدوني...چه...بامزه.. .شده بودي...واي خدا چقدر خنديدما.بعد در حالي كه ميرفت تو چند بار پشت من كه در حالت بهت و ترس دستم هنوز به در بود زد:-خدا عمرت بده پونيكا يه جا بدردم خوردي.دوباره خنديد...كلافه شدم:-اَه!حوصلم و سر بردي چقدر ميخندي.-آخه تو از منم ديگه ميترسي؟خوبه تو آيفون ديدي منم.اون كه خبر نداشت چه حس و حالي دارم.به دنبال جواب دندان شكني ميگشتم...پيدا كردم:-آخه سپيده اصلا شبيه هميشه نيستي.دست از خنده برداشت:منظورت چيه؟در و بستم و رفتم سمتش:-خوب هميشه يه عالمه آرايش ميكني الان ديدمت فكر كردم غريبست.خصمانه نگاهم كرد:-داري تلافي ميكني ديگه؟تا حدودي تلافي ميكردم اما واقعا همينطو بود...قبلا هم سادش رو ديده بودم اما هيچوقت به چهره ي بي روحش وقتي ساده بود عادت نميكردم.ابروهاش بي رنگ و محو بودن،رنگ صورتش خيلي كدر بود،رد كمرنگي از بخيه هاي عمل دماغش هم مشخص بود.چشم هاش وقتي بدون آرايش بودن حتي با وجود رنگ خوشگلِ سبزشون اصلا به چشم نميومدن...بي حالت و ريز بودن.اما مژه هاش بلند بود...كلا وقتي ساده بود اصلا چنگي به دل نميزد فقط خيلي خوش آرايش بود.اما من اينارو بهش نگفتم:-پس ميخواي قربون صدقت برم كه اينطوري ترسونديم؟روي مبل لم دادم و گفتم:-حالا چرا اومدي اينجا؟-اومدم ببرمت پيش دكتر زنان.برات وقت گرفتم.ابروهام و كشيدم تو هم:-كِي ازت خواستم بهم چنين لطفي كني؟-ميدونستم احتمالا مقاومت ميكني اما بايد باهام بياي.بعد جدي شد و ادامه داد:-ميدوني چقدر توي اين چند وقت استرس،بي خوابي و بي اشتهايي كشيدي؟! ميدوني چقدر برات اينا مضرن؟ اصلا يه بارم بعد سه ماه بارداري نرفتي دكتر.بچه اي كه همينطوري خودش به دنيا بياد ممنكه مشكل پيدا كنه بايد دكتر ببينتت...ببينا همون يه پره گوشتم كه گرفته بودي آب شده.نفسي كشيد و ادامه داد:-فكر ميكني واقعا لازم نباشه؟اگه بچه تو شرايط بدي باشه چي؟به هر حال دكتر بهت قرصاي ويتامين ميده و چيزايي كه لازمن رو گوشزد ميكنه...اگه بچه نميخواستي چرا همون بارايي كه بردمت كلينيك ننداختيش هم خودت راحت شي هم اون؟ همه ي اونا به كنار دلت نميخواد به صداي قلبش گوش بدي؟سرم و پايين انداختم نميتونستم چيزي بگم...آخه بايد به زني كه براي بچه ي شوهرش انقدر خودش و توي زحمت مينداخت چي ميگفتم؟چرا سپيده هميشه من و شرمنده ميكرد؟ مني كه ميخواستم به همه بفهمونم هركاري بخوام ميكنم و كسي نميتونه بگه كارم درسته يا غلط!-خودم تنها ميرم سپيده.سپيده به شونم زد:-حالا ديگه ما غريبه شديم؟-نه اما خودم برم راحت ترم...اجازه نداد ادامه بدم:-اگه توي شرايط ديگه اي بودي به حرفت احترام ميذاشتم اما الان هرچي بگي قبول نميكنم به تو اصلا اعتمادي نيست.بدو برو آماده شو.بدون اينكه چيزي بگم از روي مبل بلند شدم و رفتم تا آماده شم،صداي سپيده ميومد:-تروخدا يه ذره هم به صورتت برس...عين مرده ها شدي...-سامان اينروزا درست و حسابي نقاشي نميكشه،ازش ميپرسم ميگه فكرم مشغوله...خدا ميدونه فكرش كجاست...-ببينا...چه باروني مياد چله ي تابستوني!همه چيز قاطي پاطي شده...-راستي پونيكا بهت گفته بودم محسن يه زن و عقد كرده؟فرناز ميگفت.نذاشت كفن فريده ي بيچاره زير خاك خشك بشه بعد اقدام كنه.فريده حق داشت ميگفت شوهرش خيلي پسته و لياقتشه بهش خيانت ميكنه...جمله ي آخرش باعث شد شلوار لي آبي رنگ توي دستم بمونه.زن گرفته بود؟نه گفت عقد كرده...چه فرقي با هم داشتن؟مثلا احترامش و نگه داشته بود عروسي نگرفته بود؟شايدم نميخواست اسير يه زن ديگه شه و بي سروصداش رو ترجيح ميداد.حالت تهوع گرفتم...دوييدم سمت دستشويي،با حركت تند من سپيده از جاش بلند شد... اين و از صداي نگرانش كه از توي حال ميومد و داشت نزديكتر ميشد فهميدم:-چي شد پونيكا؟وقت نكردم جوابش رو بدم و سريع خودم و به توالت فرنگي رسوندم...هرچي عق زدم هيچي بالا نياوردم...چيزي توي معدم نبود.البته اگر هم بود توي دوران بارداريم اكثرا فقط خشك خشك عق ميزدم.به نظرم اينطوري بدتر بود...اشكم و در مياورد.-خوبي پونيكا؟توي اتاق خوابم وايساده بود.جواب دادم:-فكر نكنم خوب باشم...اكثر صبح هام و توي دستشويي ميگذرونم.-حاملگي اينارم داره.نگاهي به ساعتش كرد:-زود باش آماده شو دير ميشه.دم در از ديدن پرشياي سامان و خودش كه توش نشسته بود جا خوردم.برگشتم به سپيده نگاه كردم...شونه هاش و بالا انداخت:-به خدا هركار كردم خودمون ميريم و شايد پونيكا خوشش نياد قبول نكرد.نميشد جاخالي بدم اونطوري بدتر بود...فوقش ما رو ميرسوند ميرفت ديگه!چشم غره اي به سپيده رفتم...در پشت و باز كردم...آروم سلام دادم و نشستم.اون آرومتر از من جواب داد.سپيده مثل هميشه پر سرو صدا وارد شد:-ترو خدا ميبيني سامان؟بيا و به اين خانوم خوبي كن.صبح چي خوردي پونيكا انقدر خلقت تنگه؟با بي خيالي توي آينه نگاه كردم...نگاه سامان روي من بود:-صبحونه نخوردم.نگاهش غمگين بود...خيلي زياد.-بله ديگه،اونوقت ميگي حالت تهوع زياد داري؟يكي از علت هاي حالت تهوع بيش از اندازه خالي موندن معده تو دوران بارداريه.بلاخره نگاهم و از چشماش گرفتم و به بيرون دوختم.سپيده ادامه داد:-البته نگران نباش ديگه بعد از سه ماهگي كم كم حالت تهوع كاهش پيدا ميكنه...راستي تو كه خودت و تو خونه حبس كردي اگه ويار كني چه خاكي ميريزي تو سرت؟با خودم توي جنگ بودم كه نگاهش نكنم...غم نگاهش تنم و ميلرزوند:-يادت رفته سپيده؟من يه مادر تنهام،بدون هيچ همراهي...بايد پيه ي اين چيزاشم به تنم بمالم.بيشتر روي حرفم با سامان بود،نميدونم پيام حرفم و گرفت يا نه!-واقعا كه كيان خيلي بي شرم و حياست!چطوري ميتونه زنش و توي چنين شرايطي با يه بچه تنها بذاره...به خدا هيچ وقت فكر نمي كردم كيان...بلاخره صداي سامان در اومد،به زنش تشر زد:-بس كن ديگه سپيده.فكر ميكردم به سپيده برميخوره اما برنخورد...من بودم ديگه با سامان حرف نميزدم.هرچند كه اون هميشه با من آروم و مهربون رفتار ميكرد.كلا آدم خوش قلب و صاف و ساده اي بود.حتي مدل صورتشم مغرور و جذاب نبود بيشتر بخاطر معصوميت و مهربوني صورتش به دل همه مينشست.سپيده آينه ي بالا سرش و پايين زد...چتري هاش و روي صورتش مرتب كرد و گفت:-وا...مگه دروغ ميگم؟حوصله ي دعوا نداشتم:-اي بابا...اصلا چه فرقي به حال من ميكنه؟اون اگه خودشم بخواد ديگه تو زندگيم راهش نميدم.ناخود آگاه نگاهم يه بار ديگه رفت سمت چشماش،به من نگاه نميكرد حواسش به جاده بود.وقتي پياده شديم فهميدم هواي تابستوني مثل نگاه گرم و پر حرارت سامان سردتر شده.
پوست لبم و گرفته بودم لاي دندونم و ميجوييدمش.سپيده از پام نيشكون گرفت و پام سوخت.زير لبي گفت:-نكن! لبت خون اومد.توي مطب دكتر نشسته بوديم.با اينكه وقتمون رسيده بود اما انگار نفر قبل از ما كارش زيادي طول كشيد.من بي قرار بودم و نميدونستم ميتونم اينكارو بكنم يا نه! حتي فكر كردن بهش كه بخوام صداي قلب جنين و بشنوم من و از اومدنم پشيمون ميكرد.فقط كساني كه خودشون مادرن ميفهمن گوش دادن به صداي موجودي كه داره توي بدنت رشد ميكنه ميتونه چقدر احساسات يه نفر و به بازي بگيره...من چون هنوز بچه رو با تمام وجودم نميخواستم و دودل بودم ترجيح ميدادم با شنيدن صداي قلبش از روي احساسات تصميم نگيرم.از فشاري كه به پام اومد به سپيده نگاه كردم و دعواش كردم:-چيه؟چيه؟ هيچي از پام نموند انقدر بشگون گرفتي.يكم رحم كن...-انقدر كولي بازي درنيار آبرومو بردي،دكتر منتظره.نگاهي به اطراف كردم.چند نفري داشتن سرزنش آميز نگاهمون ميكردن! قبل از اينكه بتونم يچيزي بارشون كنم تا ديگه اونطوري بهم زل نزنن،سپيده دستم و گرفت و من رو دنبال خودش كشوند:-ترو خدا الان وقت دعوا نيست،ميندازنمون بيرونا.چه بهتر! من كه از خدام بود برم و پشتم و هم نگاه نكنم.اما نشد. آخرش من و برد نشود رو يه صندلي كنار دست دكتر و خودشم نشست پهلوم...دستم و قفل كرد تو دستاش يوقت فرار نكنم.دكتر كه مرد ميان سالي بود با تعجب نگاهمون ميكرد. اخم غليظي كردم و دستم رو از دست سپيده بيرون آوردم. خيلي طول كشيد تا بعد از سپيده سلام بدم. دكتر صورت سبزه،ابروهاي پهن و پر داشت با موهايي كه وسطش ريخته بود.همون اول ازش خوشم نيومد...وقتي شروع به صحبت كرد بيشتر بدم اومد...از اين اوا خواهرا بود.- براي سونوگرافي اومديد؟حالا كدومتون بارداريد؟چپ چپ نگاهش كردم،سپيده به من اشاره كرد:-ايشونن،نميبينيد رو صندلي مخصوص نشسته؟دكتر با تعجب به من خيره شد انگار بخاطر لاغري بيش از حدم فكرش رو هم نميكرد من حامله باشم.پرسيد:-چند ماهتونه؟كمي فكر كردم:-نزديك سه ماه.بيشتر تعجب كرد و چيزي توي دفترش نوشت:-از حالا گفته باشم دختر جون...من با خانومايي كه به حرفام گوش نميدن هيچ آبم تو يه جوب نميره.شما ديگه خيلي لاغريد،تا اين حد لاغري براي بچه ضرر داره. بايد خيلي سريع وزن بگيريد.چيزي نگفتم.سپيده گفت:-دكتر دوست من هنوز صداي قلب جنين و نشنيده ميشه لطفا...با ديدن نگاه خشمگين من ديگه چيزي نگفت.دكتر پرسيد:-چرا؟نميخواي به صداي قلبش گوش بدي؟تا اومدم چيزي بگم سپيده اجازه نداد:-هنوز مطمئن نيست بخواد بچه رو نگه داره!دلم ميخواست خفش كنم. دكتر دفتري كه روبروش بود و بست...سرش رو چند بار تكون داد و عينكش و روي دماغش تنظيم كرد:-ببين خانوم جوان.بهتره باهاش كنار بيايد.جنين توي ماه سوم شكل ميگيره و به يه آدم كامل تبديل ميشه.كشتنش قتل عمد به حساب مياد...پس راه برگشتي نداري.نذاشت جوابش و بدم. دستش و بالا آورد و مانعم شد:-من در جايگاهي نيستم كه بگم چيكار كني...اما به هر حال وظيفه ي انسانيم بود.بعد رو به سپيده كرد:-ميشه شما بيرون منتظر باشيد.ميخوام يه سونوگرافي انجام بدم تا بفهمم بچه دقيقا توي كدوم مرحله از بارداريه و سن دقيقش چقدره.سپيده سري فرود آورد و از اتاق بيرون رفت...دكتر هم من رو راهنمايي كرد تا روي تخت دراز بكشم. مايع سردي روي شكمم ريخت و دستگاهي روش كشيد كه شبيه اتو بود.دستش رو به سمت مانيتور برد:-ميبيني؟اين جنينِ.به يه توده اشاره ميكرد كه زياد شبيه بچه نبود.-توي هفته ي يازدهم بارداري ميشه خوب صداي قلبش و شنيد...دلت ميخواد صداش و بشنوي؟آب دهنم و قورت دادم.ميخواستم؟قدرتم و يكجا جمع كردم و گفتم كه به صداش گوش ميدم.دكتر هم همينكارو كرد.اوب...اوب...اوب...اوب.صداش و اينطوري ميشنيدم.حس عجيبي داشت مني كه نميخواستم اصلا به صداش گوش كنم حالا هر تپش قلبش و به گوش دلم ميسپردم.دكتر چيزاي ديگه اي هم در مورد خوردن ويتامين B6 براي كمتر شدن حالت تهوع و تنظيم خوابم و خوردن چند وعده توي روز گفت.هرچي كه بيشتر حرف ميزد بيشتر ميفهميدم اشتباه كردم و خيلي توي كارش ماهره. از اون لحظه تصميم گرفتم هرچي كه شد با دل و جون از خودم و بچم مراقبت كنم.تا وقتي كه با سپيده بيرون بوديم انگار همه چيز يادم رفته بود...تعقيب كنندم،مرگ دوستم و استرساي اين چند روز.اما با ببرگشتن به خونه ي ساكت و غمگينم همشون دوباره از نو شروع شدن.يه چيزي خيلي فكرم و مشغول ميكرد اونم اس ام اس سامان بود،نوشته بود:-شايد تو نخواي اما محاله من جاخالي بدم و بذارم يه مادر تنها باشي.اگه خيلي بهم فشار بياري به سپيده و كيان و مامان بابات همه چيزو ميگم...تهديد نيست.امتحان كن ببين بهش عمل ميكنم يا نه.پسر عاقلي بود و فكر نميكردم همچين كاري بكنه اما نميشد سر اين چيزا ريسك كرد،ممكن بود از بي محلي هام به جنون برسه.مطمئن بودم بايد در اولين فرصت يه قرار باهاش بزارم تا سنگامون و وا بكنيم.

roman سمفوني مرگ (4)
roman سمفوني مرگ (4)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۱۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

اتحاديه اروپا نشست بررسي تحريم نفت ايران را به تعويق انداخت


اتحاديه اروپا نشست بررسي تحريم نفت ايران را به تعويق انداخت

به گزارش خبرگزاري فارس  بيزينس ويك به نقل از يك مقام آگاه اتحاديه اروپا اعلام كرد وزراي خارجه اين اتحاديه در نشست دوشنبه آينده خود موضوع تحريم نفت ايران را مورد بررسي و مرور قرار نمي دهند. پيش تر نيز اتحاديه اروپا در ماه گذشته برگزاري نشست بررسي و مرور تحريم نفتي ايران در سطح وزرا را به تاخير انداخته بود.

بر اساس اين گزارش ديپلمات هاي اتحاديه اروپا در نشست روز گذشته خود در بروكسل موافقت كردند هرگونه پرسش كشورهاي عضو در مورد معافيت قراردادهاي نفتي موجود از تحريم هاي اتحاديه اروپا عليه ايران در ماه ژوئن و پيش از نشست وزراي اتحاديه اروپا در اين ماه مورد توجه قرار گيرد.

اتحاديه اروپا در 23 ژانويه سال جاري تصميم گرفته است از اول جولاي واردات نفت ايران توسط اعضاي اين اتحاديه متوقف شود. بر اين اساس كشورهاي واردكننده نفت ايران تا اول جولاي مي توانند بر اساس قراردادهاي موجود به واردات نفت ايران ادامه دهند و از پوشش بيمه اي شركت هاي اروپايي در اين زمينه استفاده كنند.



اتحاديه اروپا نشست بررسي تحريم نفت ايران را به تعويق انداخت
اتحاديه اروپا نشست بررسي تحريم نفت ايران را به تعويق انداخت
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۱۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

فقط براي خنده


فقط براي خنده

بسم الله الرحمن الرحيم

انالله و انا اليه راجعون

اينجانب ل فرزند ر در صحت عقل وصيت مي كنم:...

كفن و دفن

ماده ? - پيكرم با رعايت تمامي شعائر مذهبي به خاك سپرده شود. نماز ميت اقامه شود و از عر زدن بالاي كفن باز شده ام دريغ نشود. از اين كارهايي كه توي قبر مي كنند اعم از شانه تكان دادن و به پهلو خواباندن و ورد خواندن توي گوش كلهم انجام شود.

ماده ? - مراسم سوم و هفتم و چهلم و سال و الخ با رعايت تمام جزئيات و دعوت از يك چپ فسيل ارزان قيمت جهت سخنراني در وصف خدمات من به كارگران، در مسجد برگزار شود.

تبصره يك: از اين مسجدهايي كه مراسم را با ميز و صندلي برگزار مي كنند نباشد. قشنگ هياتي كنار هم بنشينند و چاي و خرمايشان را بخورند.

تبصره دو: براي سخنراني دكتر ف.ر را پيشنهاد مي كنم.

ماده ? - شام و نهار مراسم ها بنا به صلاحديد پدرم باشد. اصراري ندارم.

تبصره يك: اگر تصميم به غذا دادن گرفته شد مرغ نباشد كه يكي سينه بخواهد و يكي ران و خلاصه پسرها با اين حرفها وسط مراسم عزاي من خودشان را خراب كنند و كركر بخندند. كباب كوبيده بدهيد و عزيز مراقب باشد دخترها هره كره نكنند.

تبصره دو: سهم بچه ها را كامل بدهيد.

ماده ? - من را در امامزاده ج دفن كنيد. اگر امامزاده ج جا نداشت هر جا غير از بهشت زهرا. با اين قبرهاي سري دوزي شده بهشت زهرا كه شبيه كارخانه تدفين است و مرده ها شبيه مواد خام توليدش هستند حال نمي كنم.

ماده ? - واضح است كه مواد بالا تماما جهت جلب رضايت خاطر والدينم است. آنها مي توانند در هر كدام از اين مواد دخل و تصرف كنند.

تبصره يك: اگر آنها آنقدر از خودگذشته بودند كه عميقا دلشان بخواهد بنا به اعتقاد من با جنازه ام رفتار كنند عرض مي كنم كه اصولا اهميتي ندارد. مي توانند هربلايي سر جنازه ام بياورند جز اينكه مثل قرتي ها بسوزانندش.

تبصره دو: بد نيست به گزينه اهدا به باغ وحش پارك ارم جهت سير كردن شيرهاي گرسنه هم فكر شود.

ماده ? - اگر «م» در تمامي مراسم ها در صف مقدم نبود تبصره يك ماده 7 و همچنين ماده 10 اجرا نشوند.

ارث

ماده ? - تمام چيز مثقال اموالم در اولين فرصت فروخته شود و به مصرف مسافرت و خوش گذراني والدينم برسد. در واقع من در تمام اين سالها فقط به اين دليل مستقل نشدم كه شرايط عياشي در خانه پدري مهيا بود و با توجه به اينكه مي دانم كارهاي من با اعتقادات والدينم نمي خواند از طريق اين ارث مي خواهم عامدا «نديد گرفتنشان» را جبران كنم.

تبصره يك: اگر والدينم مكه، كربلا، نجف و كلا مكان هاي مذهبي را براي خوشگذراني انتخاب كردند بدون سئوال و جواب و گوش دادن به توجيهاتشان پس گرفته و به «م» برسد تا او عياشي كند.

تبصره دو: اگر او هم ور حاج جبارش ورم كرد و خواست سرمايه گذاري كند سهمم به مصرف گربه هاي بي خانمان شهر تهران برسد. (منظور اين است كه با اموال من سرمايه گذاري دنيوي و اخروي نشود. في المجلس در راه عيش و نوش به جريان بيافتد.)

تبصره سه: «م» خباثت را كنار بگذارد و به جاي فراهم كردن شرايط اجراي تبصره اول به پدرم ياد بدهد كه عياشي فقط كباب باد زدن توي باغ نيست. مي تواند تا قبل از عملي شدن پيش برود و در صورت نياز او را با آق رضا كرجي آشنا كند.

ماده ? - عينكم به خانم «س» برسد كه در زمان زنده بودنم دهنم را زد بسكه پرسيد چند خريدي و از كجا و آيا قسطي هم مي شود.

تبصره: در صورتي كه عرضه نداشت آقاي «ع» ساده دل را براي ازدواج متقاعد كند بهتر است برود بميرد، مثل حالاي من. عينكم هم به همان مصرفي كه در تبصره دوم ماده ? آمده برسد.

ماده ? - كتابخانه ام به همسر آقاي «الف-م» برسد كه رندانه عاشق تير و تخته اش شد بي آنكه به كتابهايم توجهي نشان بدهد و حتي گفت «چه چيزهايي مي شود توش چيد» و وقتي من گفتم كريستال؟ چشم هايش برق زدند.

ماده ?? - كتاب ها، فيلم ها و تمامي وسايل اتاقم به «م» برسد. به اين شروط:

بند يك: پس از مرگم او اولين نفري باشد كه وارد اتاقم بشود و تمام گوشه موشه ها را خوب نگاه كند كه گندي به جا نگذاشته باشم.

بند دو: چون هيچ ضمانتي وجود ندارد مراما قول بدهد كه حافظه كامپيوترم را بپكاند يا لااقل فايل هاي عكس بندگان خدا را پاك كند. هر چند مي دانم آخر سر كمپلت مي فروشد به يك نوجوان ح.شري.

بند سه: لوازم بهداشتي كه توي جعبه اي در كمدم قرار دارد را يا به مصرف برساند و يا به هر ترتيب از آن خانه دور كند.

بند چهار: نرود توي مايه هاي «رفيق از دست داده» تا از مرگ من نردباني بسازد براي تور كردم مادام خ. در اين صورت مش قل و زمبه است.

بند پنج: سيم كارتم را بفروشد و با پولش يك حال مختصري به آقاي «م-موتورساز» بدهد كه زندگي را براي جفتمان هدف دار كرد.

بند شش: بي خيال سهمش از اين دوربينه بشود و آن را يك جوري برساند به بيچاره هايي كه جلوي در سينما زار مي زنند و فكر مي كنند تنها دليل فيلم نساختن شان نداشتن امكانات است. مخصوصا براي خنده برساند به دست اينهايي كه قصد دارند يك فيلم عرفاني مدرن بسازند. اينهايي كه در ادبيات بيضايي را ميپرستند و مونولوگ آخر گرگدن يونسكو را حفظ كرده اند. خودش مي داند.

ماده ?? - سطل فلزي فيلتر سيگارهايم به مادرم برسد بسكه تا دو روز خانه نبودم برش داشت و تغيير كاربري داد.

ماده ?? - فندك هاي روميزي درشكه اي، شيري، اسبي و سماوري را كه الف در سفرهاي مختلف برايم سوقاتي آورد به اضافه تمام جاسيگاري هايم به آقاي «م-شيرازي» برسد. به پاس يك عمر كام سنگين گرفتن از وينستون قرمز.

باقيات الصالحات

ماده ?? - هر چند مي دانم تا هفت هشت نسل بعد از من كتاب هايم به درد هيچ كدام از اعضاي آن خانواده نمي خورد اما مثل آقاي صفار درباره اثرات مخرب اين كتاب ها هشدار ميدهم و توصيه مي كنم اگر به هر دليلي ماده ?? اجرا نشد كتاب ها را يكجا به بزخرهاي ميدان انقلاب بفروشيد. درباره تبعات عدم اجراي اين بند همينقدر عرض كنم كه بچه اصولا حاليش نيست. فكر مي كند هرچيزي را كه بشود خواند بايد خواند. مثلا من به طور اتفاقي فارسي خواندن را با «داستان راستان» علامه شهيد دكتر و الخ مرتضي مطهري شروع كردم و كار به جايي رسيد كه در طول زندگي پرخير و بركتم دهن تك تك تان را آسفالت نمودم. حالا فرض كنيد بچه اي خواندن را با كافكاي دايي جون مرحوم شروع كند. خودتان تهش را حدس بزنيد.

ماده ?? - براي نسل هاي بعدي مخصوصا بچه هاي احتمالي خواهرهايم از چاخان درباره شخصيت علمي-ادبي-فرهنگي-هنري دايي جون مرحوم كم نگذاريد. يك طوري پروپاگاندا كنيد كه بچه خيال برش دارد «ببيني چي بوده». براي روحيه شان خوب است. در مورد ما كه جواب داد.

تبصره: روزنامه هاي ??-?? سالگي ام را به گمانم مادرم قايم كرده. براي آنكه بچه به محض آنكه به سن عقل رسيد متوجه تبليغات نشود بهتر است معدوم شوند و كلا اسمم را هم بهشان كج و كوج بگوييد چون مي توانند با يك سرچ ساده در گوگل كل زندگي ام را بخوانند و آنوقت دستتان رو مي شود. بهتر است يك چيزهاي كلي در مورد اينكه فلاني چه قله هايي را فتح كرد و خلاصه ابر مردي بود بگوييد و وارد جزئيات نشويد.

ماده 15 - اگر بعد از مرگم زني ادعا كرد از من بچه اي دارد به فرزندي قبولش كنيد. چون اولا زندگي جنسي بي نظمي داشتم و اصلا بعيد نيست راست گفته باشد. دوما. بگيريم صدي نود دروغ مي گويد. خب. مگر من نبايد نسلتان را ادامه مي دادم؟ ايناهش!

تبصره: اگر بچه دختر بود بگوييد فلاني مشكلاتي داشته كه اساسا بچه دار نمي شده. مدارك پزشكي اش را هم اگر دادگاه خواست مي سپارم آقاي دكتر ه جور كند.

خيرات

ماده 16 - چند سال پيش در يكي از اين شهرهاي جنوبي براي كاري رفته بودم. پرواز برگشتم ساعت شش بود و من از هفت صبح تا چهار بعدازظهر توي شهر سگدو زده مي زدم و تازه كارم تمام شده بود. فقط هزارتومن پول توي جيبم بود كه بايد كرايه ماشين ميدادم تا فرودگاه و كارت بانك و تنخواه اداره اي كه برايش به سفر آمده بودم را هم توي كيفم جاگذاشته بودم. خلاصه گرسنه بودم و نفهميدم چطور شد كه يكهو ديدم يك سيني پر از نان و پنير و خرماي سانديچي جلويم ظاهر شد. به طرز خطرناكي چسبيد آنچنان كه كم مانده بود شهادتين را بگويم و به راه راست بازگردم و بروم آن دنيا و شفاعت مرحومي كه برايش خيرات داده بودند را بكنم. از همين چيزها خيرات كنيد.

حق الناس

ماده 17 - قرضي ندارم و طلبم هم از بيچاره هايي است كه شرم مي كنيد وصولش كنيد. كلا بي خيال.

ماده 18 - در زندگي يك مورد ازاله بكارت داشتم كه گاهي اوقات روي وجدانم است. هرچند قضيه زياد جدي نيست و اصلا حالا كه خوب فكر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه بهم تجاوز شده ولي محض محكم كاري «م» يك حلال بودي بطلبد. حلال هم نكرد به درك. دايورت كند به چيز جنازه ام. تازه به گمانم طرف مي خواست برود بازيگر بشود. «م» مي تواند به عنوان وارث من يك سهمي از قراردادهاي احتمالي اش را هم بگيرد چون راهش را براي رسيدن به هدف هموار كردم



فقط براي خنده
فقط براي خنده
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۱۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman تمنا (1)


roman تمنا (1)

**********

-تمنا مادر بيا اين ظرفارو ببر دم حوض بشور تا نوبتمون نگذشته

دست از دوختن دكمه مانتوم برداشتم نگاهي به مادرو بعدم به سبد ظرفا كردم

هميشه از اين قسمت كار خونه بدم ميومد چون مجبور بودم برم تو حياط وجلوي نگاه هرزه و كثيف پسراي همسايه ظرف بشورم هركدومشون بهم يه تيكه بندازن

ولي خوب چاره اي نبود بيچاره مادرم پاهاش درد ميكردو توان حركت كردن نداشت

بس كه تو خونه هاي مردم كار كرده بود ورخت شسته بود...بيچاره پدرم هم بنا بودو

يه بناي روزمزد كه درآمد ماهيانه اش اگه خودشو توي يه ماه ميكشت به زور به 300

هزار تومن ميرسد كه اونم نصفش ميرفت پاي كرايه يه اتاق دوازده متري كه از وقتي

چشم باز كردمو خودمو شناختم ما اونجا زندگي ميكرديم بغل گوش يه سري ارازل اوباش..و دزدو قاچاقچي و معتاد....و نصف پولم ميرفت پاي خرج داروهاي گرون قيمت

بابا و مامان هردوتاشون مريض بودن و از دست من هيچ كاري برنمي اومد

يعني بابام نمي ذاشت كه كار كنم هميشه وقتي بهش ميگفتم:

-بابا بذار منم برم سركار

ميگفت:

-هنوز من و مادرت نمرديم كه دختر جوونمون بخواد بره پيش هزارتا مرد غريبه

كار كنه..دختر تو جووني بروروداري چطوري بفرستمت پيش اينهمه گرگ...

-تمنا...تمنا...

با صداي مامان كه اسمم رو صدا كرد دوباره به خودم اومدمو رفتم سمت سبد ظرفا و چادرمو سركردم محكم به كمرم گره زدم كه از سرم نيوفته يه دسته از موهام از

زير روسري اومده بيرون و اونا رو دوباره مرتب كردم زير روسري قايمشون كردم

سبد ظرفارو برداشتم و از در رفتم بيرون...

به دورتا دور حياط نگاه كردم هركي مشغول يه كاري بود بچه ها داشتن وسط

حياط توپ بازي ميكردن..كلي سرو صدا راه انداخته بودن

زناي همسايه ام طبق معمول در حال غيبت كردن بودن

و پسراي لات و لوتم دور هم جمع شده بودن و معلوم نبود داشتن نقشه چه كاره

خلافي رو ميكشيدن ...از پله ها اومدم پايين سرمم تا اونجايي كه مي تونستم انداختم پايين داشتم از جلوي زري خانوم و نازي خانوم رد ميشدم كه با صداي زري خانوم وايستادم

زري خانوم گفت:

-به به سلام تمنا خانوم

نگاش كردم از اون فضولاي محل بود كه بايد سر از هركاري در مياورد آروم زير لب

گفتم:

-سلام...

اصلا ازش خوشم نميومد سرمو انداختم پايينو به راهم ادامه دادم و لي خوب شنيدم كه نازي گفت:

-هيششش...دختره انگار از دماغ فيل افتاده ...همچين رفتار ميكنه انگار لاي

پر قو بزرگ شده...آخه يكي نيست بهش بگه بدبخت گدا تو دختر ممد بنايي...نه دختر فلانو دوله

و دوتاشون زدن زير خنده

بي خيال حرفاش شدم اگه مي خواستم دهن به دهنشون بذارم منم مي شدم مثل اونا با اينكه تو اين محيط بزرگ شده بودم ولي خوب مثل اونا تربيت نشده بودم

واي بدترين قسمتش اين بود كه بايد از جلوي اين پسراي عوضي رد ميشدم

خدايش رد شدن از اين حياط مثل رد شدن از هفت خان رستم بود..شايد از اونم

بدتر....رسيدم كنارشون چهار تا پسر ديوونه رواني كه هركدومشون به قول خودشون هفت خطي بودن

صداشونو شنيدم به ترتيب يه چيزي بهم پروندن

اسي هفت خط:به به جيگر خانوم

رضا فشفشه:چطوري هلو

ممدزبل:در خدمت باشيم

احمد كاردي:كشته مردتيم به مولا

اينا اسماشون بود يعني تو محل ما اينجوري صداشون ميكردن دخترا هيچكدوم از دست اينا در امان نبودن...خلاصه اينام هركدوم يه چيزي بهم گفتنو رفتم سر حوض شروع كردم به شستن ظرفا يه چند دقيقه اي گذشته بود كه طبق معمول سرو كله زهرا خانوم پيدا شد واي اينو ديگه كجاي دلم بزارم

با لبخند اومد كنارمو گفت:

-سلام عروس قشنگم

اخمي كردمو آروم بدون اينكه نگاش كنم گفتم:

-سلام زهرا خانوم...

-سلام به روي ماهت ...آخه حيف تو نيست...چقدر بهت بگم جاي تو اينجا نيست

خانوم گل...چرا بله رو نميدي و خودتو از اينجا راحت نميكني

نگاش كردمو با لحن آرومي گفتم:

-زهرا خانوم تورو خدا دوباره شروع نكنيد

زهرا خانوم ايندفعه با لحن عصبي گفت:

-واه واه دوباره شروع نكنيد آخه دختر من به خاطر خودت ميگم...تا كي مي خواي اينجا بموني...بياو بله رو بگو خانمي كن...

ديگه اين شورشو در آورده بود هرچي بهش احترام ميذاشتم اين بدتر روش باز ميشد اخم كردمو سرمو بلند كردم و زل زدم تو چشاش و گفتم:

-هه خانومي كنم ؟كدوم خانومي زهرا خانوم؟اينكه با 20سال سن بشي زن يه آدم 45ساله خانوميه؟اينكه با 20سال سن بشي مادر سه تا بچه كه دوسه سال باهات فاصله سني دارن خانوميه؟زن دوم شدن خانوميه؟

نفسي تازه كردمو گفتم:

-نه زهرا خانوم دست شما درد نكنه؟من اين خانومي رو نمي خوام ببرين برا يكي

ديگه اينم اولين بارو آخرين بارتون باشه كه ميان بهم ميگين عروس قشنگم

خانوم محترم من زن برادر شكم گنده شما نميشم...

دونه آخر ظرفم شستمو سبدو برداشتم ودر حالي كه به سمت اتاق اجاره اي خودمون ميرفتم گفتم:

-عزت زياد....

زهرا خانوم پشت سرم داد زد و گفت:

-اوههههههه...نوبرشو آورده...انگار دختر شاه پريونه...نخواه بدبخت لگد به بخت خودت زدي...همه دختراي اينجا منتمو ميكشن كه به كنيزي برادرم قبولشون كنم

از حرفش خندم گرفته بود زير لب گفتم:

-خوب اون دخترا كم عقلن....من تمنام ...سرنوشت من بايد با سرنوشت همه

اين دخترا فرق كنه...مطمئن باش من يه روز برا خودم خانومي ميشم...كسي ميشم....خدا جونم كي ميشه از اين جهنم خلاص شم...

********

شب با صداي ناله اي از خواب بيدار شدم پدرم بودسريع رفتم سمتش صورتش عرق كرده بود از درد به خودش ميپيچيد.....نگران صداش كردم

- بابا ...بابا جونم چي شده؟درد داري؟

اونقدر درد داشت كه نمي تونست حرف بزنه بايد يه كاري ميكردم ولي اونوقت شب...چه كاري از دستم بر مي اومد

مادرمم از صداي ناله هاي بابا از خواب بيدار شده بود با پارچه عرق روي پيشوني بابا

روپاك ميكرد و اشك ميريخت

خدايا چيكار كنم اين وقت شب ..بايد برسونمش بيمارستان وگرنه..وگرنه...بابا حتي نمي تونستم به اين فكر كنم كه بابا رو از دست بدم...سريع بلند شدم چادرمو سر كردم..بايد ميرفتم پيش محمود خان...همسايمون بود يه وانت قراضه داشت

كه باهاش بار اينور اونور ميبرد..مرد خوبي بود اون حتما كمكم ميكرد كه بابا رو برسونم بيمارستان..درو باز كردم خواستم برم بيرون كه مامان گفت:

-كجا ميري تمنا؟

-سريع و باعجله گفتم:

-مامان بابا رو آماده كن ميرم سراغ محمود خان با ماشين بابا رو ببريم بيمارستان

منتظر حرفي از جانب مامان نشدم در بستم و به حالت دو از اينور حياط رفتم اونور حياط كه اتاق اجاره اي محمودخان بود...برق اتاق روشن بود از خوشحالي لبخندي زدمو سريع به در كوبيدم....

بعد از چند لحظه خودش اومد دم در با ديدنم با لبخند و البته با تعجب گفت:

-بله تمنا خانوم ..خير باشه

با نگراني گفتم:

-ببخشيد مزاحم شدم بابا دوباره حالش بد شده بايد ببريمش بيمارستان

ميشه لطف كني...

ديگه نذاشت ادامه بدم...گفت:

-باشه دخترم برو آماده اش كن منم ميرم ماشينو بيارم دم در تا ببريمش برو

تشكر كردم رفتم سمت اتاق خودمون ديدم مامانم آماده بالا سر بابا ايستاده بهش گفتم:

-شما كجا مياي با اين حالت

مامان با گريه گفت:

-انتظار نداري كه بذارم تنها ببريش

خواستم مخالفت كنم كه دوباره صداي ناله بابا بلند شد هل شدم و گفتم :

-باشه مامان بيا زيربغلشو بگيريمو ببريمش دم در

به هر بدبختي بود بابا رو تا دم در برديم از اونجام محمود خان بابا رو كول كردو

گذاشت پشت وانت به سمت بيمارستان حركت كرديم....

يه ساعت بعد تو بيمارستان بوديم ....دكتر داشت پدرم رو معاينه ميكرد

همون جلودر بيمارستان از محمود خان تشكر كردمو اونو فرستادم رفت

منو مامان با نگراني به دكتر نگاه ميكرديم يه ربعي معاينه اش طول كشيد

و بعد اومد سمت ما و رو به من گفت:

-دخترم چند لحظه بامن بيا....

قلبم داشت از دهنم ميومد بيرون همش تو دلم صلوات ميفرستادم مبادا بلايي سر بابام بياد...

دكتر چند لحظه اي به من بعد به بابا و مامان نگاه كردو گفت:

-دخترم پدرتون بيماريش خيلي حاد شده بايد عمل بشه اين عمل هم خطرناكه

و هم اينكه هزينه زيادي براتون داره اگه عمل بشه مي تونم بهتون بگم شايد پنجاه درصد اميد به زنده بودنش باشه و اگه عمل نشه آخرش يك هفته دووم مياره

ببخش كه اينقدر رك باهات حرف زدم ولي خوب حقيقتيه كه بايد بپذيرين

از شنيدن حرفاش گيج شده بودم اول نفهميدم چي گفت حرفاشو دونه دونه تو ذهنم مرور كردم

پنجاه درصد امكان زنده موندن در صورت عمل

اگه عمل نشه تا يه هفته زنده ميمونه

خرج عمل زياده

به خودم اومدم بابام نبايد ميمرد من و مادرم به غير اون كسي رو نداشتيم

بايد به همون پنجاه درصد اميدوار ميشدم

با نگراني به دكتر چشم دوختمو گفتم:

-خرج عمل چقدر ميشه؟؟؟؟

دكتر نگاهي بهم كردو نفسشو محكم داد بيرونو گفت:

-ببخش كه اينو ميگم دخترم..معلومه اوضاع مالي خوبي ندارين و فكر نكنم

بتونين از پس هزينه عمل بربياين

از حرفي كه زد عصبي شدم و با اخم گفت:

-دكتر ازتون پرسيدم چقدر؟

سرشو انداخت پايينو گفت:

-حدود 7ميليون!!!!!!

انگار يه پتك سنگين زدن تو سرم 7ميليون تا حالا تو عمرم 7000هزار تومنم يه جا

نداشتم برا خودم چه برسه به 7ميليون ولي خوب خودمو نباختم نمي خواستم پيش اين آدماي پولدار كم بيارم و با غرور سرمو گرفتم بالا و گفتم:

-جورش ميكنم دكتر تا فردا دكتر درحالي كه عينكش رو روي صورتش جابه جا ميكرد گفت:

-بسيار خوب هروقت پول آماده شد برين بخش حسابداري و اونجا كاراي لازم رو

براتون انجام ميدن...پدرتونم الان بستري ميشه تا برا عمل آماده اش كنن

-ممنونم آقاي دكتر...

سري تكون دادو رفت

نشستم روي صندلي ...آرنجمو گذاشتم روي زانومو سرمو گذاشتم رو دستم

واي خدا خودت كمكم كن آخه من اينهمه پول از كجا بيارم...از كجا

مامان اومد طرفم گفت:

-چي شد دخترم

بهش نگاه كردم نبايد اونم نگران ميكردم اون بنده خدا كه به غير از

حرص خوردن و غصه خوردن كاري از دستش بر نمي اومد

دستاشو گرفتمو با لبخند گفتم:

-هيچي مامان ...بابا رو فردا عملش ميكنن

مامان با تعجب گفت:

-عمل!!!پولش چي؟؟؟؟؟ما كه بيمه نيستيم

فشار خفيفي به دستش آوردمو گفتم:

-نگران نباش مامان هزينه اش كم ميشه...

خواستم حرفي بزنم كه پرستار اومد سمتمونو گفت:

-ببخشين بيمار يه همراه بيشتر نمي خواد..يكيتون بمونه يكيتون بره

مامان فوري گفت:

-من مي مونم

خوب اگه اون مي موند بهتر بود منم ميرفتم دنبال پول سري تكون دادمو گفتم:

-باشه مامان تو بمون پس من ميرم

-چجوري مي خواي بري اين وقت شب...

-يكاريش ميكنم نگران نباش مامان جونم فردا تا ظهر ميام بيمارستان...

-مراقب خودت باش تمنا...

ازش خداحافظي كردم از بيمارستان اومدم بيرون

همه جا خلوت بود هيچكي تو خيابون نبود...نه آدمي نه ماشيني...

كم كم داشتم از اين خلوتي و تاريكي مي ترسيدم

خدا خدا ميكردم كه يه تاكسي اونوقت شب پيدا بشه كه من برم خونه...

خدا جونم كمكم كن خدا جونم....

تو خودم بودمو تندتند قدم برميداشتم اين تند رفتنم از ترس بود...قلبم داشت از دهنم ميزد بيرون....كه يهو با صداي بوق ممتد ماشيني يه متر از جا پريدم....

 

****************

با ترس برگشتم نگاه كردم يه ماشين بود ازاين مدل بالاها نميدونم اسمش چي بود

صداي بلند موزيكي كه گذاشته بودن گوش خراش بود به سرنشيناش نگاه كردم

چهار تا جوون بودن با قيافه هاي عجق وجق و موهايي سيخ سيخي...ابروهاي نازك

واي خدا بخير بگذرون عجب غلطي كردم برگشتم به مسيري كه طي كرده بودم نگاه

كردم از بيمارستان خيلي دور شده بودم..ولي خوب بهتر بود برگردم بيمارستان اونجا امن بود تو حياطش مي خوابيدم خوب بايد از اول همين كارو ميكردم...

تغيير مسير دادم خواستم حركت كنم كه صداي يكيشونو شنيدم

-به به فرشته خانوم تو آسمونا دنبالتون مي گشتيم...رو زمين پيداتون كرديم

بغل دستيش يه سوت كشداري كشيدو گفت:

-بنازم خلقت خدارو ....

سرم پايين بود به خودم ميلرزيدم واي خدا كمكم كن ....خواهش ميكنم

اوني كه رانندگي ميكرد از ماشين پياده شد ...ديگه از ترس به مرز سكته رسيده بودم

وسط اون خيابون خلوت من و با چهارتا پسر ديوونه فضايي...فقط بايد دست به دامن خدا مي شدم تا يجوري از دست اينا فرار كنم ...حركت كردم ...قدمامو تند كردم و بعدش دوييدم...كه يهو از پشت دستم محكم كشيده شد....

هموني بود كه رانندگي ميكرد..قلبم تند تند عين يه گنجشك ميزد

لبخند زشتي رو لباش بود اومدم دستمو بكشم از دستش بيرون ولي انقدر دستمو

محكم گرفته بود كه نتونستم..با بغض و گريه گفتم:

-خواهش ميكنم بذارين من برم..من كه به شماها كاري ندارم

پسره چشماشو ريز كردو با يه لحن بچگونه اي گفت:

-آخي ....جو جو..راه خونتونو گم كردي...

بعد به خودشو دوستاش كه حالا اونام دور منو گرفته بودن اشاره كردو گفت:

-ما عموهاي خوبي هستيما....كاريت نداريم كه

اينو كه گفت اون سه تاي ديگه ام بلند خنديدن...تند تند نفس ميكشيدم ..اشكام همينطور ميريخت روي صورتم...دوباره تلاش كردم از دستش خلاص شم

كه مچ دستمو فشار دادو منو پرت كرد سمت پسر بغل دستيش

محكم خوردم به سينه پسره اونم كمرمو سفت چسبيد

فقط تو دلم خدا رو صدا ميكردم..با عجزو ناله گفتم:

-چيكارم داريد ...ولم كنيد تورو خدا...بذاريد من برم

يكي ديگه از پسرا بهم نزديك شدو گفت:

-عزيزم ما كه كاريت نداريم ....دوست نداري يكم خوش بگذروني

با گريه گفتم:

-نه...نه ..تورو خدا ولم كنيد

چهار تاشون خنديدن يكي ديگشون گفت:

-ولي ما دوست داريم با فرشته ها خوش بگذرونيم ...هميشه كه از اين افتخارا

نصيبمون نميشه كه ميشه

بقيه سري به علامت نفي تكون دادن يعني نه

اون پسره كه راننده بود به اون يكي دوستش كه كمر منو سفت چسبيده بود

اشاره كرد ديدم كه داره منو كشون كشون ميبره سمت ماشين

اگه سوار اون ماشين مي شدم معلوم نبود سرنوشتم چي ميشه معلوم كه بود

رسما بدبخت ميشدم...

به دستاي پسره نگاه كردم دور كمرم بود دستاش ...دستاي من آزاد بود دستمو خم كردمو با آرنج كوبوندم به شكمش....از درد يه فريادي كشيد دستاش از دور كمرم شل شد منم سريع از دستش فرار كردم ...فقط ميدويدم ....

كه يهو چادرم كشيده شدو من محكم با كمر خوردم زمين...درد تو وجودم پيچيده بود

اشكام بيشتر شد ولي با هربدبختي بود از رو زمين بلند شدم كه يكي از اونا روسريمو كشيد كه از سرم سر خورد...بعد موهامو گرفت دستشو محكم موهامو كشيد با حرص گفت:

-ببين كوچولو...مثل اينكه ملايمت بهت نيومده

بعدم در حالي كه موهام دستش بود منو كشون كشون برد سمت ماشين

من فقط گريه ميكردم...خدايا...پس تو كجايي...خدا جونم كمك كن...اينا دارن منو ميبرن...خدا كمكم كن...از ت خواهش ميكنم....

داشتم همينطور گريه زاري ميكردم منو پرت كردن تو ماشين...كنارم همون پسري بود كه زده بودم تو شكمش...برگشتم سمتش تا بگم بذاره من برم كه يهو يه

سيلي محكم خوابوند تو گوشم....طعم بد خون تو دهنم اومد...

ديگه همه چيز تموم شده بود همه چيز...من...واي بابام...مامانم....حالا چيكار كنم

ماشينو روشن كردن و خواستن حركت كنن كه يهو......

***********

يهو ماشين با يه تكون شديد ايستاد...بغل دستيم داد زد:

-اي بخشكي شانس اين سر خر كيه ديگه اين وسط...

راننده گفت:

-چه ميدونم اگه اين ملت گذاشتن ما يه شب با يه حوري بهشتي خلوت كنيم

ببينين بچه ها يه نفر بيشتر نيست از پسش بر ميايم....

راننده رو كرد به اون پسره كه بغل دستم نشسته بود و گفت:

-سيامك تو ميشيني تو ماشين نمي زاري اين وروجك جم بخوره

پسره كه حالا فهميده بودم اسمش سيامكه سري تكون دادو گفت:

-باشه برين ...حواسم هست

به بيرون نگاه كردم يه ماشين شاسي بلند مشكي بود....كنار ماشين اينا ايستاده بود

خدايا يعني ميشه اين نجاتم بده خدا جونم كمكم كن خواهش ميكنم

با ترس بيرونو نگاه كردم بايد يه كاري ميكردم از ماشين ميومدم بيرون

اين پسره هم كنارم نشسته بودو تكون نمي خورد تو اون تاريكي ديدم كه

سه نفري داشتن با يه مرد كتك كاري ميكردن...

به پسره نگاه كردم اونم حواسش به بيرون بود بايد از فرصت استفاده ميكردم

در مي رفتم...يكم تكون خوردمو خودمو كشيدم سمت در ماشين درو آروم باز كردم كه بازم چادرم كشيده شد

-كجا خانمي....

بيخيال چادرم شدمو درو سريع باز كردمو پا به فرار گذاشتم...هل شده بودم نمي دونستم چيكار كنم كجا بايد برم اون مرده اون سه نفرو گرفته بود زير مشت و لگد

در همون حال انگار متوجه من شده بود كه داد زد

-برو تو ماشين درارم قفل كن...

اون پسره ام كه اسمش سيامك بود اول خواست به طرف من بياد كه اونا داد زدن بره كمك اونا اول خواستم برم تو ماشين...ولي ترسيدم اگه اينم مثل اونا بود چي اگه قصدش سوءاستفاده از من بود چي؟اگه اينجوري بود چرا جونشو به خطر انداخت كه منو نجات بده ؟؟اصلا مي خواست منو نجات بده؟؟؟..به خودم نهيب زدم

آخه ديوونه اگه به خاطر تو نبود كه چه لزومي داشت با چهار نفر در بيوفته اين وقته شب.... داخل ماشين نرفتم از ترس به خودم ميلرزيدمو نفس نفس ميزدم اشكام همينطور رو صورتم ميريخت...رفتم پشت ماشين قايم شدم...سرمو گذاشتم

رو زانوهام بعد از چند لحظه صداي اون مرد غريبه رو شنيدم گفت:

-خودتونو جمع كنين لشتو بردارين برين از اينجا آشغالا

به يه دقيقه هم نرسيد كه صداي كشيده شدن لاستيكاي ماشين رو روي آسفالت

شنيدم يعني اونا رفتن از دستشون راحت شدم.... ولي هنوز سرم رو زانوم بودو گريه ميكردم...تو دلم از بخت بدم شكوه ميكردم...خودمو سرزنش كردم چرا نرفتم چرا اينجا نشستم اگه اينم مثل اونا بود چي؟؟

صداي قدماشو ميشنيدم هرلحظه نزديك تر ميشد بهم تا اينكه ايستاد فهميدم جلوي من ايستاده مي ترسيدم سرمو بلند كنم و بهش نگاه كنم...هنوزم بدنم مي لرزيد

اگه اون نبود الان كجا بودم ...چه بلايي سرم آورده بودن اونا...

صدام كرد:

-خانوم...خانوم...

ولي سرمو بلند نكردم گريه ام شدت گرفت

همونطور با گريه گفتم:

-توروخدا بهم كار نداشته باش آقا بذار من برم

و با گفتن اين جمله سرمو بلند كردم زل زدم تو چشاش...

جلوم زانو زده بود چادرم دستش بود...چند ثانيه زل زده بوديم به چشاي همديگه

كه اون نگاهشو ازم گرفت و گفت:

-يه دختر تنها اين موقع شب توي خيابون چيكار ميكني

بعد مشكوك نگام كردو گفت:

-ببينم شهرستاني هستي؟فرار كردي؟

از اين حرفش عصبي شدم تو چشاش زل زدمو گفتم:

-نه فرار نكردم لازم نمي بينم براي شما توضيح بدم

چادرمو از دستش كشيدموو سرم كردم از جام بلند شدم تند قدم برداشتم

پشت سرم دويد گفت:

-وايستا...وايستا ببينم...كجا ميري تنهايي بازم مي خواي گير يه آدمي مثل اونا بيوفتي؟خونه ات كجاست بيا من مي رسونمت

وايستادم راست ميگفت اگه دوباره گيره اونا يا يكي مثل اونا مي افتادم چي برگشتم نگاهش كردم تو چشاش نگاه كردم ..يعني مي تونستم بهش اعتماد كنم

نميدونم بايد چيكار ميكردم ...حداقل اين بهتر از اونا بود اگه ريگي توكفشش بود كه با اون چهار نفر در نمي افتاد كه منو نجات بده

صداشو شنيدم:

-بهم اعتماد كن بيا برسونمت خونه البته اگه اينجا زندگي ميكني و خونه داري؟

حرفي نزدم از كنارش رد شدم خواستم در ماشينو باز كنم ولي هركاري كردم باز نشد...يهو يه صداي تيكي اومد ترسيدم كمي رفتم عقب برگشتم بهش نگاه كردم

همونطور كه مي اومد طرفم گفت:

-ببخش قفل بود...

دروبرام باز كرد بهش نگاه كردم مي خواستم از چهره اش بخونم كه مي تونم بهش اعتماد كنم يا نه...ولي انگار چاره اي نداشتم بايد بهش اعتماد ميكردم

سوار ماشين شدم درو بست و خودش ماشينو دور زدو نشست پشت فرمون

سرمو چسبوندم به پنجره ماشين چشامو بستمو زير لب گفتم:

-خدايا شكرت...ازت ممنونم

صداي مرد غريبه رو شنيدم كه گفت:

-خوب كجا زندگي ميكني؟

بهش نگاه كردم نفس عميقي كشيدمو گفتم:

-تو محله ي....

چشاش گرد شد...ماشينو روشن كردو همون لحظه يه دستمال كاغذي از تو جعبه كشيد بيرونو گرفت سمت من و گفت:

-بگير گوشه لبتو پاك كن خوني شده

دستمال و ازش گرفتمو گوشه لبمو پاك كردمو گفتم:

-ممنونم...

انگار حواسش نبود گفت:

-بابت چي؟

-چقدر گيج بود خنده ام گرفت:

-بابت دستمال ديگه

-آهان...خواهش ميكنم قابلي نداشت

و سكوت كرد و حرفي بينمون ردو بدل نشد منم سرمو چسبوندم به شيشه و

آروم اشك مي ريختم و به خودم ...به اين زندگي ...به بابا..مريضيش...به اينكه چجوري بايد اونهمه پولو تا فردا جور كنم...به اينكه قرار بود چه بلايي سرم بياد

فكر ميكردم..

تقريبا نصف راه رو رفته بوديم كه صداشو شنيدم

-اين وقت شب اينجا چيكار ميكردي...البته اگه دوست داري جواب بده

برگشتم سمتش و گفتم:

-دوست ندارم جوابتونو بدم..ببينين آقاي محترم نجاتم دادين دستت درد نكنه

ولي خواهشا ديگه تو زندگي من كنجكاوي نكنين....

يه دستشو آورد بالا و گفت:

-باشه حالا چرا عصبي هستي...

دوباره سرمو چسبوندم به شيشه و چشمامو بستم و به فكر راه حلي برا جوركردن پول عمل بودم ...

كه ماشين از حركت ايستاد...

-ببخشيد خانوم...از كدوم طرف برم...

چشمامو باز كردم به اطراف نگاه كردم سه تا كوچه اونور تر خونمون بود

برگشتم سمتش و گفتم:

- مرسي من همينجا پياده ميشم...

با تعجب گفت:

-اينجا؟؟خوب بگين كجا زندگي ميكنين ببرمتون همونجا ديگه

-نه ممنونم تا اينجام كلي بهتون زحمت دادم دستتون درد نكنه

اينجا امن نيست بهتره كسي شمارو اينجا با اين ماشين نبينه متوجه ميشين كه...

من خودم ميرم

با اصرار گفت:

-ولي آخه....

اخم كردمو گفتم:

-ممنونم آقا خداحافظ

و از ماشين پياده شدم...

در ماشين و بستم و چند قدم برداشتم كه دوباره صداشو شنيدم:

-صبر كن...حداقل بگو اسمت چيه...

برگشتم نگاش كردم لبخند زدمو گفتم:

- دونستن اسم من چه لزومي داره ...

براش دستي تكون دادمو دويدم داخل كوچه.......

**********

دويدم داخل كوچه و دوتا كوچه بعد روهم به سرعت طي كردم رسيدم دم در

با سرعت كليدو انداختم تو قفل درو بازش كردم وارد حياط شدم درو بستم به پشت

در تكيه دادم چند تا نفس عميق پشت سر هم كشيدم تكيه مو از در برداشتمو

رفتم سمت اتاقمون..خودمو تقريبا انداختم تو اتاق...نشستم وسط اتاق به درو ديوارش نگاه كردم اشكام رو صورتم ميريخت حالا احساس امنيت مي كردم براي اولين بار احساس كردم اين اتاق دوازده متري رو باهمه وسائل كهنه اش با دنيا عوض نميكنم

چون اينجا بهم امنيت ميداد اينجا توي خونه ام هرچند كه كوچيك بود...اين اتاق منو از

خطر دور ميكرد...سرمو بلند كردمو با گريه گفتم:

-خدايا ازت ممنونم..ممنونم كه نجاتم دادي

چشمامو بستم همون وسط اتاق دراز كشيدم..بازم نفس كشيدم بلندو بلندتر

هواي نمور اتاق حريصانه ميكشيدم تو ريه هام...حالا بايد چيكار ميكردم ..پول عمل بابا

از كي كمك ميگرفتم....انقدر فكر كردم كه نفهميدم كي خوابم برد....

*******

نور خورشيد مستقيم مي خورد تو چشام ...كه از خواب بيدار شدم...

كش و قوسي به بدنم دادم...تمام بدنم درد ميكرد...رفتم جلوي آيينه موهاي مشكي و بلندم

بهم ريخته بود...شونه رو از رو طاقچه برداشتم همونطور كه تو آينه نگاه ميكردم

موهامو شونه ميزدم روي گونه ام كبود شده بود...جاي انگشتاي اون عوضي كه ديشب بهم سيلي زد روي صورتم بود...بعد از شونه كردن موهام...نگاهي به چشاي سبزم كردم كه متورم شده بود انقدر كه ديشب گريه كردم...باز هاله مشكي دورمردمك سبز چشام بيشتر مشخص بود...

نگاهمو از آينه گرفتم ...به ساعت دوختم 8صبح بود وقتم هر لحظه داشت تموم

مي شد..بايد پولو جور ميكردم سريع چادرمو سر كردم از در اتاق رفتم بيرون

حياط مثل هميشه شلوغ بود...

محمود خان با ديدنم سريع اومد جلو گفت:

-سلام تمنا خانوم...

برا اينكه صورت كبودمو نبينه چادرو كشيدم رو گونه هامو سرمو بلند كردم

گفتم:

-سلام محمود خان صبحتون بخير...

با نگراني پرسيد:

-چي شد دخترم ...حالت پدرت بهتر شد؟

-نه محمود خان بايد عمل بشه...

محمودخان سري تكون دادو گفت:

-سرطان واقعا خانمان سوزه خصوصا اگه اين بيماري رو ما بدبخت بيچارها بگيريم

گوشه لبمو گاز گرفتمو گفتم:

-دوراز جون همه و شما...كار خداست ديگه ...از ما كه كاري ساخته نيست

با اجازه من بايد برم بيمارستان

-صبر كن من ميرسونمت

-نه محمود خان مرسي...به اندازه كافي ديشب رو به شما زحمت دادم

بايد برم چند جا ديگه ام كار دارم....

-باشه دخترم..هرجور راحتي...خدا انشالله شفاش بده

-مرسي...فعلا

پوفي كردمو از كنارش گذشتم

داشتم از در ميومد بيرون كه يهو احمد كاردي جلوم سبز شد...

با ديدن قيافه ام بهت زده و با چشاي گرد شده بهم نگاه كردو اومد جلو تر

گفت:

-اوخ ...اوخ...دستش بشكنه ...چي جرات كرده دست رو تو بلند كنه

دستشو دراز كرد كه چونه مو بگيره با دست زدم رو دستشو اخمامو كشيدم توهم

-پاتو اندازه گليمت دراز كن...يارو...

خنديدو گفت:

-اين يارو اسم دارها...نمي خواي بگي كي بي ريختت كرده

با خشم نگاهش كردم گفتم:

-به تو هيچ مربوط نيس ...فهميدي....برو اونور بذار باد بياد

كشيد كنارو با خنده گفت:

-باز كه وحشي شدي؟تمناخوشگله...

صاف رفتم تو سينه اش و گفتم:

-وحشي جدو آبادته...درضمن تمنا خانوم

دوباره خنديدو گفت:

-باشه...تمنا خانوم...

رومو برگردوندم برم كه يهو...يه جرقه اي خورد تو ذهنم

آره احمد مي تونست كمكم كنه...يادم بود قبلنا يكي از همسايه ها پول لازم بود

يه مردي كه چند تا كوچه اونور ما زندگي ميكردو دوست احمد بودازش پول قرض گرفت...هرچند كه اصلا از اين چندش خوشم نمي اومد ولي به خاطر بابا مجبور بودم وقت زيادي نداشتم......

************

به خاطر بابا مجبور بودم...بايد اينكارو ميكردم ....برگشتم سمتش داشت نگام ميكرد

با لبخند برگشتم روبروشو گفتم:

-يه كاري برام ميكني؟

تعجب كرده بود اينو از چشماي گرد شده اش فهميدم ...خوب معلوم بود تعجب ميكنه

من كه همش ازشون پاچه ميگرفتم حالا با لبخند بهش ميگفتم برام يه كاري انجام بده

گفت:

-ب..بله تمنا خانوم..شما جون بخواه

اخمامو كشيدم تو همو گفتم:

-جونت واسه خودت...من پول مي خوام...7ميليون..كسي رو سراغ داري

بتونم اين پولو ازش قرض بگيرم؟

ميدونستم كه الان اون يارورو پيشنهاد ميده...ولي خوب مثلا داشت فكر ميكرد

بعد چند ثانيه گفت:

-راستش ...سراغ كه دارم...ولي؟؟!!!!!

-ولي چي؟؟

يه لبخنده چندشي زدو گفت:

-خوب چي به من ميماسه..

با اون چشاي ورقلومبيده اش زل زد بهم

ميدونستم همشون عوضي هستن....

تمام خشمو عصبانيتمو ريختم تو چشامو گفتم:

-لازم نكرده ...فكر كردم تو عالم همسايگي برام يه كاري ميكني

ولي ديگه نمي خوام خودم آدرس يارورو دارم مي رم سراغش ميدونستم

مي خواي كي رو پيشنهاد بدي...فقط خواستم ازت بپرسم كه مطمئن شم

دستپاچه شد...و گفت:

-باشه باشه بابا حالا چرا جوش مياري؟بيا بريم مي برمت پيش ارسلان....

با لبخند نگاش كردم ..و گفتم:

-مرسي....

راه افتاد...منم دنبالش رفتم

از كوچه پس كوچه ها گذشت ...تا به يه كوچه باريك رسيديم كه بن بست بود

وفقط يه خونه داخل اون كوچه بود...خلوت ...خلوت برا يه لحظه ترس برم داشت

خدا جونم خودمو سپردم بهت...كمكم كن..قلبم تند تند ميزد..احمد كاردي نگاهي

به من كردوبعد اينورو اونور كوچه رو نگاه كرد...در زداول دوتا تقه به در زد

بعد سه تا پشت سرهم..معلوم بود رمزه...بعد يه دقيقه صداي كتو كلفت يه مردو شنيدم:

-كيه؟؟

احمد كاردي دوباره يدونه به درزد كه بلافاصله در باز شدهيكل يه مرد كه چه عرض

كنم يه غول جلوي در ظاهر شد...همون لحظه باديدنش خواستم پا پس بكشمو

فرار كنم...اگه برام اتفاقي مي افتاد چي...اگه احمد قصد سوءاستفاده داشت چي

ايندفعه كي ميومد نجاتم مي داد....نگاهي به آسمون كردمو زير لب گفت:

خدا خودمو سپردم بهت!!!!!

مرده نگاهي به احمد كاردي كردو بعد نيم نگاهي به من انداخت..روبه احمد گفت:

-چيه چي مي خواي ؟باز دوباره اينجا پيدات شده

احمد به من اشاره كردو رو به اون مرد گفت:

-ارسلان خان هست؟مشتري آوردم براش

مرده دوباره نگام كردو از جلوي در رفت كنار...اول احمد رفت تو..مردد بودم

بين رفتن و موندن كه يهو گوشه چادرمو كشيدو گفت:

-د..بياديگه ..پ...منتظر چي هستي...

تقريبا افتادم داخل خونه و در پشت سرم بسته شد...با ترس به در بسته

نگاه كردم...بعد به حياط......

ترس به حياط نگاه ميكردم...خداي من عجب غلطي كردم من نبايد به احمد

اطمينان ميكردم..به دورتا دور حياط نگاه كردم تو فكرم بود كه اگه بخوان بلايي سرم بيارن فرار كنم...اون مرده كه هيكلش عين قول بود جلوتر از ما حركت كرد پشت سرش احمدو منم با پاهاي لرزون دنبالشون رفتم..مرده نزديك يه اتاق شد..و سرشو كرد داخل و گفت:

-ارسلان خان...احمد اومده!مشتري آوردي!

نفس راحتي كشيدم نه مثل اينكه خدارو شكر اين يه بارم راست گفت زندگيش

بعداز چند ثانيه صداي ارسلان خان رو شنيدم كه گفت:

-بگين بيان داخل...

احمد بهم نگاهي كردو گفت:

-بريم تمنا خانوم...

و خودش رفت تو اتاق و منم دنبالش رفتم داخل اتاق به اتاق نگاه كردم يه ميز چوبي

يه صندلي كه ارسلان خان پشتش نشسته بود...احمد رفت جلو...با تته پته گفت:

-س..سلام..آ..آقاااا ارسلان..

ارسلان خان نگاش كردولي جوابشو ندادنگاشو چرخوند سمت من...فقط بهش

نگاه كردم...دوباره احمدو نگاه كردو باصداي خشني گفت:

-نفله...اين جوجه رو آوردي اينجا ميگي مشتريه..منو مسخره كردي؟

احمد كه حسابي ترسيده بود گفت:

-نه به خدا...آقا..باباش مريضه بيمارستانه..بايد عمل بشه...پول مي خوان

نگاهي به من كردو گفت:

-د...توهم يه چيزي بگو ديگه..

آب دهنمو قورت دادمو تمام جراتمو جمع كردم و گفتم:

-آقا خواهش ميكنم كمكم كنيد....خواهش ميكنم..بابام توي بيمارستانه

اگه عمل نشه ميميره..الان فقط شما مي توني كمكم كني

قول ميدم تو اولين فرصت پولتونو بدم

خودمم به حرفم اعتماد نداشتم من چجوري 7ميليون تومن پولو پس ميدادم

ولي الان وقت نداشتم به اين فكر كنم...الان فقط بايد اون پولو ميگرفتم..

پوزخند زد...نگام كرد مرتيكه ايندفعه نگاهش يه جور ديگه اي شد...نگاش هيز شد

بعد گفت:

-باشه اين پولو بهت ميدم...ولي دوماه ديگه 500تومنم ميزاري روش بهم برميگردوني..كلكم تو كارت نباشه كه اگه باشه مي توني از همين احمد بپرسي

چيكارت ميكنم...چه بلايي سرت مياد...

با ترس سرمو تكون دادمو گفتم:

-باشه...باشه چشم...

از جاش بلند شد رفت سمت گاوصندوق...واي خدا شكرت

باورم نميشد اينقدر راحت تونستم پولو بگيرم..در همون حال كه در گاوصندقشو

باز ميكرد گفت:

-دختر چقدر مي خواي؟

نفس بلندي كشيدمو گفتم:

-7ميليون!!!!!!!!!!

برگشت نگام كردو يه لبخند چندش زدو سرشو تكون داد...يه چيزي زير لب گفت

كه متوجه نشدم....بعد پولارو برداشت و گذاشت جلوم....واي اينهمه پول تاحالا نديده بودم يه جا...يكم به پولا نگاه كردم...وبعد با خوشحالي برگشتم نكاش كردم

و گفتم:

-ارسلان خان ممنونم ..من واقعا نميدونم چطور ازتون تشكر كنم...

اخم كردو گفت:

-تشكر لازم نيست...دوماه ديگه 500ميزاري روش مياي اينجا...

سرمو تند تكون دادمو گفتم:

-باشه...باشه..

پولارو برداشتمو گذاشتم تو كيفم...سريع اومدم بيرون...به حالت دو....از حياط

رد شدم و درو باز كردم....رفتم بيرون از اون خونه....تا سر كوچه ام دويدم

هميچين عجله داشتم..مي ترسيدم الان پشيمون بشه و بياد پولارو ازم بگيره...

رفتم سر خيابون...خواستم سوار ماشين بشم برم سمت بيمارستان..كه صداي احمد رو شنيدم:

-تمنا....تمنا خانوم...صبر كن...

همون لحظه تاكسي نگه داشت..

-دربست....

سري تكون دادو گفت:

-بيا بالا....

برگشتم احمدو نگاه كردم هرچند ازش خوشم نمي اومد ولي خوب امروز كمكم كرد

رسيد دم تاكسي ...منم نشستم درو بستم..و گفتم:

-ممنونم...ازت...خيلي ممنون..

اومد حرف بزنه كه ماشين حركت كرد...برگشتم نگاش كردم ديدم برام دست تكون داد.....

*********

رسيدم بيمارستان..سريع رفتم سراغ بابا..وفقط به مامان گفتم كه پولو جور كردم..

..بعدم رفتم سمت حسابداري پولو دادمو ...كارا سريع انجام شد بابا رو برا عمل آماده كردن و بردنش تو اتاق عمل...نمي تونم حال اون موقع ام رو توصيف كن...

فقط تو دلم دعا ميكردم بابا سالم بياد بيرون و اشك ميريختم

مامانم همينطور تسبيح دستش بودو دعا ميكرد...اساعت...2ساعت..

پرستارا ميرفتن و مي اومد..از هركدومشون سوال ميكردم كسي جواب نمي داد

تا اينكه بعد از 3ساعت...در اتاق عمل باز شدو دكتر ا
roman تمنا (1)
roman تمنا (1)
ادامه مطلب

+ نوشته شده: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۱۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

تبليغات


تبليغات

شما ميتونيد وبسايت يا محصولاتتون رو در كدهاي ريماتولز با قيمتي مناسب تبليغ كنيد
تبليغات باعث افزايش بازديد و رتبه ميشه!
تبليغات در كدهاي ريماتولز به دو صورت انجام ميشه:
گذاشتن لينك وبسايت يا وبلاگ شما
گذاشتن بنر تبليغاتي شما
فكرشو بكنيد لوگو يا لينك شما فقط توي يكي از كدهاي ريماتولز گذاشته بشه، هركد رو چندين نفر استفاده ميكنند! از وبسايت كسي كه كدهاي ريماتولزو استفاده كرده بازديد ميشه
و همين باعث بالا رفتن بازديد و رتبه ي كساني ميشه كه لينكشون تبليغ شده توي كدها
خيلي موثره!

اگر ميخواين وبلاگ يا وبسايت شما تبليغ بشه به نكات زير توجه كنيد:
1- لينك يا لوگوي تبليغاتي شما فقط توي كدهاي رايگان قرار ميگيره نه سفارشي ها
2- خودتون انتخاب ميكنيد با توجه به تعرفه كه تبليغ شما توي كدوم كد قرار بگيره
3-ريما تولز در حال توسعه هست ، به زودي با امكاناته جديدتر !
4- تبليغ شما از طريق لينك شدن توي كدها 2 ماهه هست يعني لينك شما تا 2 ماه توي مثلا يك قالب ميمونه، تبليغ شما از طريق لوگوتون 1 ماهه هست يعني لوگوي شما تا 1 ماه مثلا توي يك قالب ميمونه
5- اندازه ي لوگوي شما بسته به نوع كد فرق داره ، لوگوي شما براي قالب بايد 100*100 پيكسل و براي بقيه كدها 87*57 پيكسلي باشه
6-ميتونيد لوگوتونو بگيد خودم بسازم اينطوري تخفيف هم ميخوره به تبليغتون

        تعرفه هاي تبليغات به صورت لينك شدن در كدها:

-- لينك دلخواه شما توي ۱  قالب -->>   هزار تومان

--لينك دلخواه شما توي  ۳ قالب-->> ۲ هزار تومان

--لينك دلخواه شما توي ۶ قالب -->> ۵ هزارتومان

--لينك دلخواه شما توي ۲ كدموس-->> هزار تومن

--لينك دلخواه شما توي ۴ كدموس-->> ۲ هزار تومن

       تعرفه هاي تبليغات به صورت قرار دادن لوگو در كدها:

--لوگوي شما توي ۲ قالب-->> ۲ هزار تومان

--لوگوي شما توي ۵ قالب-->> ۵ هزار تومان

--لوگوي شما توي ۳ كد بارشي-->> ۲ هزار تومان

--لوگوي شما توي ۶ كد بارشي-->> ۵ هزار تومان

--لوگوي شما توي ۲ ستون زيباساز -->> ۲ هزار تومان

--لوگوي شما توي ۴ ستون زيباساز-->> ۴ هزار تومان

      براي سفارش تبليغات توي همين پست نظر بديد يا با آيديم در تماس باشيد

 



تبليغات
تبليغات
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۱۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

پذيره نويسي بانك مهر


پذيره نويسي بانك مهر

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، غلامحسن نتاج در اين مورد توضيح داد: مقدمات اجرايي پذيره‌نويسي بانك مهر اقتصاد فراهم شده و در سال 91 مطمئنا بانك مهر اقتصاد را شاهد خواهيم بود.

وي با اشاره به سپرده دو هزار ميليارد توماني موسسه‌ مالي مهر ياد‌آور شد كه 51 درصد سهام اين موسسه پذيره‌نويسي خواهد شد.

نتاج همچنين آمار داد كه مانده منابع موسسه مالي مهر به 20 هزار ميليارد تومان افزايش يافته است.

وي در مورد نرخ سود موسسه مالي و اعتباري مهر نيز توضيح داد: موسسات پولي و مالي در تعيين نرخ آزاد هستند و اگر قرار است خصوصي‌سازي موسسات پولي و مالي رخ دهد، يكي از پيش‌شرط‌ها اين است كه با توجه به مشتريان نرخ را تعيين كنند.

مديرعامل موسسه مالي و اعتباري مهر با بيان اين‌كه اين نرخ مهم‌ترين بخش قيمت تمام‌شده در موسسات پولي و مالي است، افزود: پس از ابلاغيه‌ مربوطه شاهد دسته‌بندي در بانك‌ها بوديم. يك طيفي نرخ را از هفت تا 20 درصد تعيين كردند و موسساتي هم مجبور شدند نرخ‌هاي بالاتري را تحمل كنند.

نتاج خاطرنشان كرد: اگرچه همين فضا باعث شد كه برخي سود‌ها را بعضا تا 27 درصد هم اعلام كنند، اما برخي موسسات براي جذب بيشتر و حفظ موسسه‌ خود اعلام سود بيشتري را كردند كه بعيد است بتوانند آنها را تامين كنند. اما در اين مورد موسسه مهر رفتاري منطقي از خود بروز داده و بي‌گدار به آب نزد و يك نرخ ترجيحي عرضه كرد تا فقط سهم خود را در بازار حفظ كند.



پذيره نويسي بانك مهر
پذيره نويسي بانك مهر
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۱۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

فقط براي خنده


فقط براي خنده

گويند كه در ازمنه اي نه چندان قديم روزي پسري به خانه آمد و به مادر گفت: اي مادر عزيزتر از جون ! مرا درياب كه الان در حال حضرم . پس مادر آنچنان كه رسم مادران است به سينه بكوفت كه چه شده اي گل پسركم ! پسر نگاهي به مادر بكرد و گفت كه اگر چه حيا دارم ولي به تو بگويم كه امروز در محله مان چشمم براي اولين بار به اين دختر همسايه خورد و نگاه همان و عشق همان ! پس اينك از تو مادر بزرگوار خواهم كه به خانه آنها روي و او را به نكاح (عقد )من در آري كه ديگر تاب دوري او را بيش از اين درمن نيست !!! مادر نگاهي از سر دلسوزي به پسر بيانداخت و گفت : دلبركم من حرفي ندارم و بسي خوشحالم كه تو از همان ابتداي راه به جاي الاف شدن در خيابان و ولنگاري راه حيا در پيش گرفتي و ازدواج كردن اما بهتر است كه لختي درنگ نمايي كه اينگونه عاشق شدن ناگهاني را رسم ازدواج نشايد و اگر هم بشايد ديري نپايد! پس پسر نگاهي زجمورانه به مادر بيانداخت و گفت مادرجان يا حال برو يا ديگر زن نخواهم كه اين ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند .
پس مادر كه پسر خود را دوست همي داشت به سرعت چارقد خويش به سر كرد و به خانه همسايه رفت .

در آنجا چشمش به سه دختر خورد يكي از يكي زيبا تر پس اس ام اس ( همان پيامك ) بزد كه يا بني ! دراين منطقه كه تو ما را فرستادي نه يك ماه كه سه ماه در پشت ابرند و يكي از يكي ماه تر بگو كه كدام ماه چشم تو را برگرفته ! پس پسر نيز اس ام اسي بزد كه يا مادر ! آن ماهي كه خالي در گونه چپش بدارد ! مادر نيم نگاهي به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد كه اي پسر اين ماهان همه خال دارند . پس دوباره پسر اس ام اس بزد كه آن ماه من خالش كمي بزرگتر باشد از باقيه ماهان ! مادر لختي درنگ بكرد و دوباره اس ام اس بزد كه من چشمهايم خوب نبيند كه خال كدام بزرگتر است . پسر اس ام اسي دگر بزد كه مادركم همان ماهي كه مويش قهوه اي باشد ! مادر نگاهي بكرد و اس ام اس زد كه اين ماهان مويشان نيز يكرنگ است ! پسر با عصبانيت اس ام اس بزد كه مادر! آن دو ماه كوفتي ديگر موهايشان مشكي است و اين دگر قهوه اي است!!! آخر مادر جان تو كه چشمهايت نمي بيند عينكي براي خود ابتياع كن !!! حالا عيبي ندارد مادر عزيز! نشان ديگر به تو دهم ببين روي بازوي كدام ماه گرفتگي دارد ماه من همان است !!! مادر اس ام اس زد كه آخر دراين معركه من بازوي دختر مردم را چگونه ببينم ؟! پسر اس ام اس كرد كه مادر جان تو كه مرا كشتي ! خب ببين اگه لباس نازك دارد روي سينه چپش نيز خالي باشد و به خدا كه آن دو ماه ديگر اين خال را ندارند !!! مادر كمي دقت بفرمود و با خوشحالي فريادي زد و اس ام اس زد كه احسنت بر تو شير پا ك خورده ! يافتم ماه تو را كه همان جور كه بفرمودي است !! هنوز پسر اس ام اسي نفرستاده بود كه مادر لختي درنگ بنمود و سپس سريع شماره پسر را بگرفت كه : لندهور پدر سوخته !! خاك بر سر بي حيايت كنند! شيرم را حرامت مي كنم (البته شير خشكهايي را كه بر حلق كوفتي ات ريختم ) خجالت نكشيدي ؟ فلان فلان شده بي حيا ............ ..



فقط براي خنده
فقط براي خنده
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۱۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

تیشرت سقا
آموزش گل سازی
کارتون سفر های گالیور
فتوشاپ را قورت بده !