roman تمنا (1)
**********
-تمنا مادر بيا اين ظرفارو ببر دم حوض بشور تا نوبتمون نگذشته
دست از دوختن دكمه مانتوم برداشتم نگاهي به مادرو بعدم به سبد ظرفا كردم
هميشه از اين قسمت كار خونه بدم ميومد چون مجبور بودم برم تو حياط وجلوي نگاه هرزه و كثيف پسراي همسايه ظرف بشورم هركدومشون بهم يه تيكه بندازن
ولي خوب چاره اي نبود بيچاره مادرم پاهاش درد ميكردو توان حركت كردن نداشت
بس كه تو خونه هاي مردم كار كرده بود ورخت شسته بود...بيچاره پدرم هم بنا بودو
يه بناي روزمزد كه درآمد ماهيانه اش اگه خودشو توي يه ماه ميكشت به زور به 300
هزار تومن ميرسد كه اونم نصفش ميرفت پاي كرايه يه اتاق دوازده متري كه از وقتي
چشم باز كردمو خودمو شناختم ما اونجا زندگي ميكرديم بغل گوش يه سري ارازل اوباش..و دزدو قاچاقچي و معتاد....و نصف پولم ميرفت پاي خرج داروهاي گرون قيمت
بابا و مامان هردوتاشون مريض بودن و از دست من هيچ كاري برنمي اومد
يعني بابام نمي ذاشت كه كار كنم هميشه وقتي بهش ميگفتم:
-بابا بذار منم برم سركار
ميگفت:
-هنوز من و مادرت نمرديم كه دختر جوونمون بخواد بره پيش هزارتا مرد غريبه
كار كنه..دختر تو جووني بروروداري چطوري بفرستمت پيش اينهمه گرگ...
-تمنا...تمنا...
با صداي مامان كه اسمم رو صدا كرد دوباره به خودم اومدمو رفتم سمت سبد ظرفا و چادرمو سركردم محكم به كمرم گره زدم كه از سرم نيوفته يه دسته از موهام از
زير روسري اومده بيرون و اونا رو دوباره مرتب كردم زير روسري قايمشون كردم
سبد ظرفارو برداشتم و از در رفتم بيرون...
به دورتا دور حياط نگاه كردم هركي مشغول يه كاري بود بچه ها داشتن وسط
حياط توپ بازي ميكردن..كلي سرو صدا راه انداخته بودن
زناي همسايه ام طبق معمول در حال غيبت كردن بودن
و پسراي لات و لوتم دور هم جمع شده بودن و معلوم نبود داشتن نقشه چه كاره
خلافي رو ميكشيدن ...از پله ها اومدم پايين سرمم تا اونجايي كه مي تونستم انداختم پايين داشتم از جلوي زري خانوم و نازي خانوم رد ميشدم كه با صداي زري خانوم وايستادم
زري خانوم گفت:
-به به سلام تمنا خانوم
نگاش كردم از اون فضولاي محل بود كه بايد سر از هركاري در مياورد آروم زير لب
گفتم:
-سلام...
اصلا ازش خوشم نميومد سرمو انداختم پايينو به راهم ادامه دادم و لي خوب شنيدم كه نازي گفت:
-هيششش...دختره انگار از دماغ فيل افتاده ...همچين رفتار ميكنه انگار لاي
پر قو بزرگ شده...آخه يكي نيست بهش بگه بدبخت گدا تو دختر ممد بنايي...نه دختر فلانو دوله
و دوتاشون زدن زير خنده
بي خيال حرفاش شدم اگه مي خواستم دهن به دهنشون بذارم منم مي شدم مثل اونا با اينكه تو اين محيط بزرگ شده بودم ولي خوب مثل اونا تربيت نشده بودم
واي بدترين قسمتش اين بود كه بايد از جلوي اين پسراي عوضي رد ميشدم
خدايش رد شدن از اين حياط مثل رد شدن از هفت خان رستم بود..شايد از اونم
بدتر....رسيدم كنارشون چهار تا پسر ديوونه رواني كه هركدومشون به قول خودشون هفت خطي بودن
صداشونو شنيدم به ترتيب يه چيزي بهم پروندن
اسي هفت خط:به به جيگر خانوم
رضا فشفشه:چطوري هلو
ممدزبل:در خدمت باشيم
احمد كاردي:كشته مردتيم به مولا
اينا اسماشون بود يعني تو محل ما اينجوري صداشون ميكردن دخترا هيچكدوم از دست اينا در امان نبودن...خلاصه اينام هركدوم يه چيزي بهم گفتنو رفتم سر حوض شروع كردم به شستن ظرفا يه چند دقيقه اي گذشته بود كه طبق معمول سرو كله زهرا خانوم پيدا شد واي اينو ديگه كجاي دلم بزارم
با لبخند اومد كنارمو گفت:
-سلام عروس قشنگم
اخمي كردمو آروم بدون اينكه نگاش كنم گفتم:
-سلام زهرا خانوم...
-سلام به روي ماهت ...آخه حيف تو نيست...چقدر بهت بگم جاي تو اينجا نيست
خانوم گل...چرا بله رو نميدي و خودتو از اينجا راحت نميكني
نگاش كردمو با لحن آرومي گفتم:
-زهرا خانوم تورو خدا دوباره شروع نكنيد
زهرا خانوم ايندفعه با لحن عصبي گفت:
-واه واه دوباره شروع نكنيد آخه دختر من به خاطر خودت ميگم...تا كي مي خواي اينجا بموني...بياو بله رو بگو خانمي كن...
ديگه اين شورشو در آورده بود هرچي بهش احترام ميذاشتم اين بدتر روش باز ميشد اخم كردمو سرمو بلند كردم و زل زدم تو چشاش و گفتم:
-هه خانومي كنم ؟كدوم خانومي زهرا خانوم؟اينكه با 20سال سن بشي زن يه آدم 45ساله خانوميه؟اينكه با 20سال سن بشي مادر سه تا بچه كه دوسه سال باهات فاصله سني دارن خانوميه؟زن دوم شدن خانوميه؟
نفسي تازه كردمو گفتم:
-نه زهرا خانوم دست شما درد نكنه؟من اين خانومي رو نمي خوام ببرين برا يكي
ديگه اينم اولين بارو آخرين بارتون باشه كه ميان بهم ميگين عروس قشنگم
خانوم محترم من زن برادر شكم گنده شما نميشم...
دونه آخر ظرفم شستمو سبدو برداشتم ودر حالي كه به سمت اتاق اجاره اي خودمون ميرفتم گفتم:
-عزت زياد....
زهرا خانوم پشت سرم داد زد و گفت:
-اوههههههه...نوبرشو آورده...انگار دختر شاه پريونه...نخواه بدبخت لگد به بخت خودت زدي...همه دختراي اينجا منتمو ميكشن كه به كنيزي برادرم قبولشون كنم
از حرفش خندم گرفته بود زير لب گفتم:
-خوب اون دخترا كم عقلن....من تمنام ...سرنوشت من بايد با سرنوشت همه
اين دخترا فرق كنه...مطمئن باش من يه روز برا خودم خانومي ميشم...كسي ميشم....خدا جونم كي ميشه از اين جهنم خلاص شم...
********
شب با صداي ناله اي از خواب بيدار شدم پدرم بودسريع رفتم سمتش صورتش عرق كرده بود از درد به خودش ميپيچيد.....نگران صداش كردم
- بابا ...بابا جونم چي شده؟درد داري؟
اونقدر درد داشت كه نمي تونست حرف بزنه بايد يه كاري ميكردم ولي اونوقت شب...چه كاري از دستم بر مي اومد
مادرمم از صداي ناله هاي بابا از خواب بيدار شده بود با پارچه عرق روي پيشوني بابا
روپاك ميكرد و اشك ميريخت
خدايا چيكار كنم اين وقت شب ..بايد برسونمش بيمارستان وگرنه..وگرنه...بابا حتي نمي تونستم به اين فكر كنم كه بابا رو از دست بدم...سريع بلند شدم چادرمو سر كردم..بايد ميرفتم پيش محمود خان...همسايمون بود يه وانت قراضه داشت
كه باهاش بار اينور اونور ميبرد..مرد خوبي بود اون حتما كمكم ميكرد كه بابا رو برسونم بيمارستان..درو باز كردم خواستم برم بيرون كه مامان گفت:
-كجا ميري تمنا؟
-سريع و باعجله گفتم:
-مامان بابا رو آماده كن ميرم سراغ محمود خان با ماشين بابا رو ببريم بيمارستان
منتظر حرفي از جانب مامان نشدم در بستم و به حالت دو از اينور حياط رفتم اونور حياط كه اتاق اجاره اي محمودخان بود...برق اتاق روشن بود از خوشحالي لبخندي زدمو سريع به در كوبيدم....
بعد از چند لحظه خودش اومد دم در با ديدنم با لبخند و البته با تعجب گفت:
-بله تمنا خانوم ..خير باشه
با نگراني گفتم:
-ببخشيد مزاحم شدم بابا دوباره حالش بد شده بايد ببريمش بيمارستان
ميشه لطف كني...
ديگه نذاشت ادامه بدم...گفت:
-باشه دخترم برو آماده اش كن منم ميرم ماشينو بيارم دم در تا ببريمش برو
تشكر كردم رفتم سمت اتاق خودمون ديدم مامانم آماده بالا سر بابا ايستاده بهش گفتم:
-شما كجا مياي با اين حالت
مامان با گريه گفت:
-انتظار نداري كه بذارم تنها ببريش
خواستم مخالفت كنم كه دوباره صداي ناله بابا بلند شد هل شدم و گفتم :
-باشه مامان بيا زيربغلشو بگيريمو ببريمش دم در
به هر بدبختي بود بابا رو تا دم در برديم از اونجام محمود خان بابا رو كول كردو
گذاشت پشت وانت به سمت بيمارستان حركت كرديم....
يه ساعت بعد تو بيمارستان بوديم ....دكتر داشت پدرم رو معاينه ميكرد
همون جلودر بيمارستان از محمود خان تشكر كردمو اونو فرستادم رفت
منو مامان با نگراني به دكتر نگاه ميكرديم يه ربعي معاينه اش طول كشيد
و بعد اومد سمت ما و رو به من گفت:
-دخترم چند لحظه بامن بيا....
قلبم داشت از دهنم ميومد بيرون همش تو دلم صلوات ميفرستادم مبادا بلايي سر بابام بياد...
دكتر چند لحظه اي به من بعد به بابا و مامان نگاه كردو گفت:
-دخترم پدرتون بيماريش خيلي حاد شده بايد عمل بشه اين عمل هم خطرناكه
و هم اينكه هزينه زيادي براتون داره اگه عمل بشه مي تونم بهتون بگم شايد پنجاه درصد اميد به زنده بودنش باشه و اگه عمل نشه آخرش يك هفته دووم مياره
ببخش كه اينقدر رك باهات حرف زدم ولي خوب حقيقتيه كه بايد بپذيرين
از شنيدن حرفاش گيج شده بودم اول نفهميدم چي گفت حرفاشو دونه دونه تو ذهنم مرور كردم
پنجاه درصد امكان زنده موندن در صورت عمل
اگه عمل نشه تا يه هفته زنده ميمونه
خرج عمل زياده
به خودم اومدم بابام نبايد ميمرد من و مادرم به غير اون كسي رو نداشتيم
بايد به همون پنجاه درصد اميدوار ميشدم
با نگراني به دكتر چشم دوختمو گفتم:
-خرج عمل چقدر ميشه؟؟؟؟
دكتر نگاهي بهم كردو نفسشو محكم داد بيرونو گفت:
-ببخش كه اينو ميگم دخترم..معلومه اوضاع مالي خوبي ندارين و فكر نكنم
بتونين از پس هزينه عمل بربياين
از حرفي كه زد عصبي شدم و با اخم گفت:
-دكتر ازتون پرسيدم چقدر؟
سرشو انداخت پايينو گفت:
-حدود 7ميليون!!!!!!
انگار يه پتك سنگين زدن تو سرم 7ميليون تا حالا تو عمرم 7000هزار تومنم يه جا
نداشتم برا خودم چه برسه به 7ميليون ولي خوب خودمو نباختم نمي خواستم پيش اين آدماي پولدار كم بيارم و با غرور سرمو گرفتم بالا و گفتم:
-جورش ميكنم دكتر تا فردا دكتر درحالي كه عينكش رو روي صورتش جابه جا ميكرد گفت:
-بسيار خوب هروقت پول آماده شد برين بخش حسابداري و اونجا كاراي لازم رو
براتون انجام ميدن...پدرتونم الان بستري ميشه تا برا عمل آماده اش كنن
-ممنونم آقاي دكتر...
سري تكون دادو رفت
نشستم روي صندلي ...آرنجمو گذاشتم روي زانومو سرمو گذاشتم رو دستم
واي خدا خودت كمكم كن آخه من اينهمه پول از كجا بيارم...از كجا
مامان اومد طرفم گفت:
-چي شد دخترم
بهش نگاه كردم نبايد اونم نگران ميكردم اون بنده خدا كه به غير از
حرص خوردن و غصه خوردن كاري از دستش بر نمي اومد
دستاشو گرفتمو با لبخند گفتم:
-هيچي مامان ...بابا رو فردا عملش ميكنن
مامان با تعجب گفت:
-عمل!!!پولش چي؟؟؟؟؟ما كه بيمه نيستيم
فشار خفيفي به دستش آوردمو گفتم:
-نگران نباش مامان هزينه اش كم ميشه...
خواستم حرفي بزنم كه پرستار اومد سمتمونو گفت:
-ببخشين بيمار يه همراه بيشتر نمي خواد..يكيتون بمونه يكيتون بره
مامان فوري گفت:
-من مي مونم
خوب اگه اون مي موند بهتر بود منم ميرفتم دنبال پول سري تكون دادمو گفتم:
-باشه مامان تو بمون پس من ميرم
-چجوري مي خواي بري اين وقت شب...
-يكاريش ميكنم نگران نباش مامان جونم فردا تا ظهر ميام بيمارستان...
-مراقب خودت باش تمنا...
ازش خداحافظي كردم از بيمارستان اومدم بيرون
همه جا خلوت بود هيچكي تو خيابون نبود...نه آدمي نه ماشيني...
كم كم داشتم از اين خلوتي و تاريكي مي ترسيدم
خدا خدا ميكردم كه يه تاكسي اونوقت شب پيدا بشه كه من برم خونه...
خدا جونم كمكم كن خدا جونم....
تو خودم بودمو تندتند قدم برميداشتم اين تند رفتنم از ترس بود...قلبم داشت از دهنم ميزد بيرون....كه يهو با صداي بوق ممتد ماشيني يه متر از جا پريدم....
****************
با ترس برگشتم نگاه كردم يه ماشين بود ازاين مدل بالاها نميدونم اسمش چي بود
صداي بلند موزيكي كه گذاشته بودن گوش خراش بود به سرنشيناش نگاه كردم
چهار تا جوون بودن با قيافه هاي عجق وجق و موهايي سيخ سيخي...ابروهاي نازك
واي خدا بخير بگذرون عجب غلطي كردم برگشتم به مسيري كه طي كرده بودم نگاه
كردم از بيمارستان خيلي دور شده بودم..ولي خوب بهتر بود برگردم بيمارستان اونجا امن بود تو حياطش مي خوابيدم خوب بايد از اول همين كارو ميكردم...
تغيير مسير دادم خواستم حركت كنم كه صداي يكيشونو شنيدم
-به به فرشته خانوم تو آسمونا دنبالتون مي گشتيم...رو زمين پيداتون كرديم
بغل دستيش يه سوت كشداري كشيدو گفت:
-بنازم خلقت خدارو ....
سرم پايين بود به خودم ميلرزيدم واي خدا كمكم كن ....خواهش ميكنم
اوني كه رانندگي ميكرد از ماشين پياده شد ...ديگه از ترس به مرز سكته رسيده بودم
وسط اون خيابون خلوت من و با چهارتا پسر ديوونه فضايي...فقط بايد دست به دامن خدا مي شدم تا يجوري از دست اينا فرار كنم ...حركت كردم ...قدمامو تند كردم و بعدش دوييدم...كه يهو از پشت دستم محكم كشيده شد....
هموني بود كه رانندگي ميكرد..قلبم تند تند عين يه گنجشك ميزد
لبخند زشتي رو لباش بود اومدم دستمو بكشم از دستش بيرون ولي انقدر دستمو
محكم گرفته بود كه نتونستم..با بغض و گريه گفتم:
-خواهش ميكنم بذارين من برم..من كه به شماها كاري ندارم
پسره چشماشو ريز كردو با يه لحن بچگونه اي گفت:
-آخي ....جو جو..راه خونتونو گم كردي...
بعد به خودشو دوستاش كه حالا اونام دور منو گرفته بودن اشاره كردو گفت:
-ما عموهاي خوبي هستيما....كاريت نداريم كه
اينو كه گفت اون سه تاي ديگه ام بلند خنديدن...تند تند نفس ميكشيدم ..اشكام همينطور ميريخت روي صورتم...دوباره تلاش كردم از دستش خلاص شم
كه مچ دستمو فشار دادو منو پرت كرد سمت پسر بغل دستيش
محكم خوردم به سينه پسره اونم كمرمو سفت چسبيد
فقط تو دلم خدا رو صدا ميكردم..با عجزو ناله گفتم:
-چيكارم داريد ...ولم كنيد تورو خدا...بذاريد من برم
يكي ديگه از پسرا بهم نزديك شدو گفت:
-عزيزم ما كه كاريت نداريم ....دوست نداري يكم خوش بگذروني
با گريه گفتم:
-نه...نه ..تورو خدا ولم كنيد
چهار تاشون خنديدن يكي ديگشون گفت:
-ولي ما دوست داريم با فرشته ها خوش بگذرونيم ...هميشه كه از اين افتخارا
نصيبمون نميشه كه ميشه
بقيه سري به علامت نفي تكون دادن يعني نه
اون پسره كه راننده بود به اون يكي دوستش كه كمر منو سفت چسبيده بود
اشاره كرد ديدم كه داره منو كشون كشون ميبره سمت ماشين
اگه سوار اون ماشين مي شدم معلوم نبود سرنوشتم چي ميشه معلوم كه بود
رسما بدبخت ميشدم...
به دستاي پسره نگاه كردم دور كمرم بود دستاش ...دستاي من آزاد بود دستمو خم كردمو با آرنج كوبوندم به شكمش....از درد يه فريادي كشيد دستاش از دور كمرم شل شد منم سريع از دستش فرار كردم ...فقط ميدويدم ....
كه يهو چادرم كشيده شدو من محكم با كمر خوردم زمين...درد تو وجودم پيچيده بود
اشكام بيشتر شد ولي با هربدبختي بود از رو زمين بلند شدم كه يكي از اونا روسريمو كشيد كه از سرم سر خورد...بعد موهامو گرفت دستشو محكم موهامو كشيد با حرص گفت:
-ببين كوچولو...مثل اينكه ملايمت بهت نيومده
بعدم در حالي كه موهام دستش بود منو كشون كشون برد سمت ماشين
من فقط گريه ميكردم...خدايا...پس تو كجايي...خدا جونم كمك كن...اينا دارن منو ميبرن...خدا كمكم كن...از ت خواهش ميكنم....
داشتم همينطور گريه زاري ميكردم منو پرت كردن تو ماشين...كنارم همون پسري بود كه زده بودم تو شكمش...برگشتم سمتش تا بگم بذاره من برم كه يهو يه
سيلي محكم خوابوند تو گوشم....طعم بد خون تو دهنم اومد...
ديگه همه چيز تموم شده بود همه چيز...من...واي بابام...مامانم....حالا چيكار كنم
ماشينو روشن كردن و خواستن حركت كنن كه يهو......
***********
يهو ماشين با يه تكون شديد ايستاد...بغل دستيم داد زد:
-اي بخشكي شانس اين سر خر كيه ديگه اين وسط...
راننده گفت:
-چه ميدونم اگه اين ملت گذاشتن ما يه شب با يه حوري بهشتي خلوت كنيم
ببينين بچه ها يه نفر بيشتر نيست از پسش بر ميايم....
راننده رو كرد به اون پسره كه بغل دستم نشسته بود و گفت:
-سيامك تو ميشيني تو ماشين نمي زاري اين وروجك جم بخوره
پسره كه حالا فهميده بودم اسمش سيامكه سري تكون دادو گفت:
-باشه برين ...حواسم هست
به بيرون نگاه كردم يه ماشين شاسي بلند مشكي بود....كنار ماشين اينا ايستاده بود
خدايا يعني ميشه اين نجاتم بده خدا جونم كمكم كن خواهش ميكنم
با ترس بيرونو نگاه كردم بايد يه كاري ميكردم از ماشين ميومدم بيرون
اين پسره هم كنارم نشسته بودو تكون نمي خورد تو اون تاريكي ديدم كه
سه نفري داشتن با يه مرد كتك كاري ميكردن...
به پسره نگاه كردم اونم حواسش به بيرون بود بايد از فرصت استفاده ميكردم
در مي رفتم...يكم تكون خوردمو خودمو كشيدم سمت در ماشين درو آروم باز كردم كه بازم چادرم كشيده شد
-كجا خانمي....
بيخيال چادرم شدمو درو سريع باز كردمو پا به فرار گذاشتم...هل شده بودم نمي دونستم چيكار كنم كجا بايد برم اون مرده اون سه نفرو گرفته بود زير مشت و لگد
در همون حال انگار متوجه من شده بود كه داد زد
-برو تو ماشين درارم قفل كن...
اون پسره ام كه اسمش سيامك بود اول خواست به طرف من بياد كه اونا داد زدن بره كمك اونا اول خواستم برم تو ماشين...ولي ترسيدم اگه اينم مثل اونا بود چي اگه قصدش سوءاستفاده از من بود چي؟اگه اينجوري بود چرا جونشو به خطر انداخت كه منو نجات بده ؟؟اصلا مي خواست منو نجات بده؟؟؟..به خودم نهيب زدم
آخه ديوونه اگه به خاطر تو نبود كه چه لزومي داشت با چهار نفر در بيوفته اين وقته شب.... داخل ماشين نرفتم از ترس به خودم ميلرزيدمو نفس نفس ميزدم اشكام همينطور رو صورتم ميريخت...رفتم پشت ماشين قايم شدم...سرمو گذاشتم
رو زانوهام بعد از چند لحظه صداي اون مرد غريبه رو شنيدم گفت:
-خودتونو جمع كنين لشتو بردارين برين از اينجا آشغالا
به يه دقيقه هم نرسيد كه صداي كشيده شدن لاستيكاي ماشين رو روي آسفالت
شنيدم يعني اونا رفتن از دستشون راحت شدم.... ولي هنوز سرم رو زانوم بودو گريه ميكردم...تو دلم از بخت بدم شكوه ميكردم...خودمو سرزنش كردم چرا نرفتم چرا اينجا نشستم اگه اينم مثل اونا بود چي؟؟
صداي قدماشو ميشنيدم هرلحظه نزديك تر ميشد بهم تا اينكه ايستاد فهميدم جلوي من ايستاده مي ترسيدم سرمو بلند كنم و بهش نگاه كنم...هنوزم بدنم مي لرزيد
اگه اون نبود الان كجا بودم ...چه بلايي سرم آورده بودن اونا...
صدام كرد:
-خانوم...خانوم...
ولي سرمو بلند نكردم گريه ام شدت گرفت
همونطور با گريه گفتم:
-توروخدا بهم كار نداشته باش آقا بذار من برم
و با گفتن اين جمله سرمو بلند كردم زل زدم تو چشاش...
جلوم زانو زده بود چادرم دستش بود...چند ثانيه زل زده بوديم به چشاي همديگه
كه اون نگاهشو ازم گرفت و گفت:
-يه دختر تنها اين موقع شب توي خيابون چيكار ميكني
بعد مشكوك نگام كردو گفت:
-ببينم شهرستاني هستي؟فرار كردي؟
از اين حرفش عصبي شدم تو چشاش زل زدمو گفتم:
-نه فرار نكردم لازم نمي بينم براي شما توضيح بدم
چادرمو از دستش كشيدموو سرم كردم از جام بلند شدم تند قدم برداشتم
پشت سرم دويد گفت:
-وايستا...وايستا ببينم...كجا ميري تنهايي بازم مي خواي گير يه آدمي مثل اونا بيوفتي؟خونه ات كجاست بيا من مي رسونمت
وايستادم راست ميگفت اگه دوباره گيره اونا يا يكي مثل اونا مي افتادم چي برگشتم نگاهش كردم تو چشاش نگاه كردم ..يعني مي تونستم بهش اعتماد كنم
نميدونم بايد چيكار ميكردم ...حداقل اين بهتر از اونا بود اگه ريگي توكفشش بود كه با اون چهار نفر در نمي افتاد كه منو نجات بده
صداشو شنيدم:
-بهم اعتماد كن بيا برسونمت خونه البته اگه اينجا زندگي ميكني و خونه داري؟
حرفي نزدم از كنارش رد شدم خواستم در ماشينو باز كنم ولي هركاري كردم باز نشد...يهو يه صداي تيكي اومد ترسيدم كمي رفتم عقب برگشتم بهش نگاه كردم
همونطور كه مي اومد طرفم گفت:
-ببخش قفل بود...
دروبرام باز كرد بهش نگاه كردم مي خواستم از چهره اش بخونم كه مي تونم بهش اعتماد كنم يا نه...ولي انگار چاره اي نداشتم بايد بهش اعتماد ميكردم
سوار ماشين شدم درو بست و خودش ماشينو دور زدو نشست پشت فرمون
سرمو چسبوندم به پنجره ماشين چشامو بستمو زير لب گفتم:
-خدايا شكرت...ازت ممنونم
صداي مرد غريبه رو شنيدم كه گفت:
-خوب كجا زندگي ميكني؟
بهش نگاه كردم نفس عميقي كشيدمو گفتم:
-تو محله ي....
چشاش گرد شد...ماشينو روشن كردو همون لحظه يه دستمال كاغذي از تو جعبه كشيد بيرونو گرفت سمت من و گفت:
-بگير گوشه لبتو پاك كن خوني شده
دستمال و ازش گرفتمو گوشه لبمو پاك كردمو گفتم:
-ممنونم...
انگار حواسش نبود گفت:
-بابت چي؟
-چقدر گيج بود خنده ام گرفت:
-بابت دستمال ديگه
-آهان...خواهش ميكنم قابلي نداشت
و سكوت كرد و حرفي بينمون ردو بدل نشد منم سرمو چسبوندم به شيشه و
آروم اشك مي ريختم و به خودم ...به اين زندگي ...به بابا..مريضيش...به اينكه چجوري بايد اونهمه پولو تا فردا جور كنم...به اينكه قرار بود چه بلايي سرم بياد
فكر ميكردم..
تقريبا نصف راه رو رفته بوديم كه صداشو شنيدم
-اين وقت شب اينجا چيكار ميكردي...البته اگه دوست داري جواب بده
برگشتم سمتش و گفتم:
-دوست ندارم جوابتونو بدم..ببينين آقاي محترم نجاتم دادين دستت درد نكنه
ولي خواهشا ديگه تو زندگي من كنجكاوي نكنين....
يه دستشو آورد بالا و گفت:
-باشه حالا چرا عصبي هستي...
دوباره سرمو چسبوندم به شيشه و چشمامو بستم و به فكر راه حلي برا جوركردن پول عمل بودم ...
كه ماشين از حركت ايستاد...
-ببخشيد خانوم...از كدوم طرف برم...
چشمامو باز كردم به اطراف نگاه كردم سه تا كوچه اونور تر خونمون بود
برگشتم سمتش و گفتم:
- مرسي من همينجا پياده ميشم...
با تعجب گفت:
-اينجا؟؟خوب بگين كجا زندگي ميكنين ببرمتون همونجا ديگه
-نه ممنونم تا اينجام كلي بهتون زحمت دادم دستتون درد نكنه
اينجا امن نيست بهتره كسي شمارو اينجا با اين ماشين نبينه متوجه ميشين كه...
من خودم ميرم
با اصرار گفت:
-ولي آخه....
اخم كردمو گفتم:
-ممنونم آقا خداحافظ
و از ماشين پياده شدم...
در ماشين و بستم و چند قدم برداشتم كه دوباره صداشو شنيدم:
-صبر كن...حداقل بگو اسمت چيه...
برگشتم نگاش كردم لبخند زدمو گفتم:
- دونستن اسم من چه لزومي داره ...
براش دستي تكون دادمو دويدم داخل كوچه.......
**********
دويدم داخل كوچه و دوتا كوچه بعد روهم به سرعت طي كردم رسيدم دم در
با سرعت كليدو انداختم تو قفل درو بازش كردم وارد حياط شدم درو بستم به پشت
در تكيه دادم چند تا نفس عميق پشت سر هم كشيدم تكيه مو از در برداشتمو
رفتم سمت اتاقمون..خودمو تقريبا انداختم تو اتاق...نشستم وسط اتاق به درو ديوارش نگاه كردم اشكام رو صورتم ميريخت حالا احساس امنيت مي كردم براي اولين بار احساس كردم اين اتاق دوازده متري رو باهمه وسائل كهنه اش با دنيا عوض نميكنم
چون اينجا بهم امنيت ميداد اينجا توي خونه ام هرچند كه كوچيك بود...اين اتاق منو از
خطر دور ميكرد...سرمو بلند كردمو با گريه گفتم:
-خدايا ازت ممنونم..ممنونم كه نجاتم دادي
چشمامو بستم همون وسط اتاق دراز كشيدم..بازم نفس كشيدم بلندو بلندتر
هواي نمور اتاق حريصانه ميكشيدم تو ريه هام...حالا بايد چيكار ميكردم ..پول عمل بابا
از كي كمك ميگرفتم....انقدر فكر كردم كه نفهميدم كي خوابم برد....
*******
نور خورشيد مستقيم مي خورد تو چشام ...كه از خواب بيدار شدم...
كش و قوسي به بدنم دادم...تمام بدنم درد ميكرد...رفتم جلوي آيينه موهاي مشكي و بلندم
بهم ريخته بود...شونه رو از رو طاقچه برداشتم همونطور كه تو آينه نگاه ميكردم
موهامو شونه ميزدم روي گونه ام كبود شده بود...جاي انگشتاي اون عوضي كه ديشب بهم سيلي زد روي صورتم بود...بعد از شونه كردن موهام...نگاهي به چشاي سبزم كردم كه متورم شده بود انقدر كه ديشب گريه كردم...باز هاله مشكي دورمردمك سبز چشام بيشتر مشخص بود...
نگاهمو از آينه گرفتم ...به ساعت دوختم 8صبح بود وقتم هر لحظه داشت تموم
مي شد..بايد پولو جور ميكردم سريع چادرمو سر كردم از در اتاق رفتم بيرون
حياط مثل هميشه شلوغ بود...
محمود خان با ديدنم سريع اومد جلو گفت:
-سلام تمنا خانوم...
برا اينكه صورت كبودمو نبينه چادرو كشيدم رو گونه هامو سرمو بلند كردم
گفتم:
-سلام محمود خان صبحتون بخير...
با نگراني پرسيد:
-چي شد دخترم ...حالت پدرت بهتر شد؟
-نه محمود خان بايد عمل بشه...
محمودخان سري تكون دادو گفت:
-سرطان واقعا خانمان سوزه خصوصا اگه اين بيماري رو ما بدبخت بيچارها بگيريم
گوشه لبمو گاز گرفتمو گفتم:
-دوراز جون همه و شما...كار خداست ديگه ...از ما كه كاري ساخته نيست
با اجازه من بايد برم بيمارستان
-صبر كن من ميرسونمت
-نه محمود خان مرسي...به اندازه كافي ديشب رو به شما زحمت دادم
بايد برم چند جا ديگه ام كار دارم....
-باشه دخترم..هرجور راحتي...خدا انشالله شفاش بده
-مرسي...فعلا
پوفي كردمو از كنارش گذشتم
داشتم از در ميومد بيرون كه يهو احمد كاردي جلوم سبز شد...
با ديدن قيافه ام بهت زده و با چشاي گرد شده بهم نگاه كردو اومد جلو تر
گفت:
-اوخ ...اوخ...دستش بشكنه ...چي جرات كرده دست رو تو بلند كنه
دستشو دراز كرد كه چونه مو بگيره با دست زدم رو دستشو اخمامو كشيدم توهم
-پاتو اندازه گليمت دراز كن...يارو...
خنديدو گفت:
-اين يارو اسم دارها...نمي خواي بگي كي بي ريختت كرده
با خشم نگاهش كردم گفتم:
-به تو هيچ مربوط نيس ...فهميدي....برو اونور بذار باد بياد
كشيد كنارو با خنده گفت:
-باز كه وحشي شدي؟تمناخوشگله...
صاف رفتم تو سينه اش و گفتم:
-وحشي جدو آبادته...درضمن تمنا خانوم
دوباره خنديدو گفت:
-باشه...تمنا خانوم...
رومو برگردوندم برم كه يهو...يه جرقه اي خورد تو ذهنم
آره احمد مي تونست كمكم كنه...يادم بود قبلنا يكي از همسايه ها پول لازم بود
يه مردي كه چند تا كوچه اونور ما زندگي ميكردو دوست احمد بودازش پول قرض گرفت...هرچند كه اصلا از اين چندش خوشم نمي اومد ولي به خاطر بابا مجبور بودم وقت زيادي نداشتم......
************
به خاطر بابا مجبور بودم...بايد اينكارو ميكردم ....برگشتم سمتش داشت نگام ميكرد
با لبخند برگشتم روبروشو گفتم:
-يه كاري برام ميكني؟
تعجب كرده بود اينو از چشماي گرد شده اش فهميدم ...خوب معلوم بود تعجب ميكنه
من كه همش ازشون پاچه ميگرفتم حالا با لبخند بهش ميگفتم برام يه كاري انجام بده
گفت:
-ب..بله تمنا خانوم..شما جون بخواه
اخمامو كشيدم تو همو گفتم:
-جونت واسه خودت...من پول مي خوام...7ميليون..كسي رو سراغ داري
بتونم اين پولو ازش قرض بگيرم؟
ميدونستم كه الان اون يارورو پيشنهاد ميده...ولي خوب مثلا داشت فكر ميكرد
بعد چند ثانيه گفت:
-راستش ...سراغ كه دارم...ولي؟؟!!!!!
-ولي چي؟؟
يه لبخنده چندشي زدو گفت:
-خوب چي به من ميماسه..
با اون چشاي ورقلومبيده اش زل زد بهم
ميدونستم همشون عوضي هستن....
تمام خشمو عصبانيتمو ريختم تو چشامو گفتم:
-لازم نكرده ...فكر كردم تو عالم همسايگي برام يه كاري ميكني
ولي ديگه نمي خوام خودم آدرس يارورو دارم مي رم سراغش ميدونستم
مي خواي كي رو پيشنهاد بدي...فقط خواستم ازت بپرسم كه مطمئن شم
دستپاچه شد...و گفت:
-باشه باشه بابا حالا چرا جوش مياري؟بيا بريم مي برمت پيش ارسلان....
با لبخند نگاش كردم ..و گفتم:
-مرسي....
راه افتاد...منم دنبالش رفتم
از كوچه پس كوچه ها گذشت ...تا به يه كوچه باريك رسيديم كه بن بست بود
وفقط يه خونه داخل اون كوچه بود...خلوت ...خلوت برا يه لحظه ترس برم داشت
خدا جونم خودمو سپردم بهت...كمكم كن..قلبم تند تند ميزد..احمد كاردي نگاهي
به من كردوبعد اينورو اونور كوچه رو نگاه كرد...در زداول دوتا تقه به در زد
بعد سه تا پشت سرهم..معلوم بود رمزه...بعد يه دقيقه صداي كتو كلفت يه مردو شنيدم:
-كيه؟؟
احمد كاردي دوباره يدونه به درزد كه بلافاصله در باز شدهيكل يه مرد كه چه عرض
كنم يه غول جلوي در ظاهر شد...همون لحظه باديدنش خواستم پا پس بكشمو
فرار كنم...اگه برام اتفاقي مي افتاد چي...اگه احمد قصد سوءاستفاده داشت چي
ايندفعه كي ميومد نجاتم مي داد....نگاهي به آسمون كردمو زير لب گفت:
خدا خودمو سپردم بهت!!!!!
مرده نگاهي به احمد كاردي كردو بعد نيم نگاهي به من انداخت..روبه احمد گفت:
-چيه چي مي خواي ؟باز دوباره اينجا پيدات شده
احمد به من اشاره كردو رو به اون مرد گفت:
-ارسلان خان هست؟مشتري آوردم براش
مرده دوباره نگام كردو از جلوي در رفت كنار...اول احمد رفت تو..مردد بودم
بين رفتن و موندن كه يهو گوشه چادرمو كشيدو گفت:
-د..بياديگه ..پ...منتظر چي هستي...
تقريبا افتادم داخل خونه و در پشت سرم بسته شد...با ترس به در بسته
نگاه كردم...بعد به حياط......
ترس به حياط نگاه ميكردم...خداي من عجب غلطي كردم من نبايد به احمد
اطمينان ميكردم..به دورتا دور حياط نگاه كردم تو فكرم بود كه اگه بخوان بلايي سرم بيارن فرار كنم...اون مرده كه هيكلش عين قول بود جلوتر از ما حركت كرد پشت سرش احمدو منم با پاهاي لرزون دنبالشون رفتم..مرده نزديك يه اتاق شد..و سرشو كرد داخل و گفت:
-ارسلان خان...احمد اومده!مشتري آوردي!
نفس راحتي كشيدم نه مثل اينكه خدارو شكر اين يه بارم راست گفت زندگيش
بعداز چند ثانيه صداي ارسلان خان رو شنيدم كه گفت:
-بگين بيان داخل...
احمد بهم نگاهي كردو گفت:
-بريم تمنا خانوم...
و خودش رفت تو اتاق و منم دنبالش رفتم داخل اتاق به اتاق نگاه كردم يه ميز چوبي
يه صندلي كه ارسلان خان پشتش نشسته بود...احمد رفت جلو...با تته پته گفت:
-س..سلام..آ..آقاااا ارسلان..
ارسلان خان نگاش كردولي جوابشو ندادنگاشو چرخوند سمت من...فقط بهش
نگاه كردم...دوباره احمدو نگاه كردو باصداي خشني گفت:
-نفله...اين جوجه رو آوردي اينجا ميگي مشتريه..منو مسخره كردي؟
احمد كه حسابي ترسيده بود گفت:
-نه به خدا...آقا..باباش مريضه بيمارستانه..بايد عمل بشه...پول مي خوان
نگاهي به من كردو گفت:
-د...توهم يه چيزي بگو ديگه..
آب دهنمو قورت دادمو تمام جراتمو جمع كردم و گفتم:
-آقا خواهش ميكنم كمكم كنيد....خواهش ميكنم..بابام توي بيمارستانه
اگه عمل نشه ميميره..الان فقط شما مي توني كمكم كني
قول ميدم تو اولين فرصت پولتونو بدم
خودمم به حرفم اعتماد نداشتم من چجوري 7ميليون تومن پولو پس ميدادم
ولي الان وقت نداشتم به اين فكر كنم...الان فقط بايد اون پولو ميگرفتم..
پوزخند زد...نگام كرد مرتيكه ايندفعه نگاهش يه جور ديگه اي شد...نگاش هيز شد
بعد گفت:
-باشه اين پولو بهت ميدم...ولي دوماه ديگه 500تومنم ميزاري روش بهم برميگردوني..كلكم تو كارت نباشه كه اگه باشه مي توني از همين احمد بپرسي
چيكارت ميكنم...چه بلايي سرت مياد...
با ترس سرمو تكون دادمو گفتم:
-باشه...باشه چشم...
از جاش بلند شد رفت سمت گاوصندوق...واي خدا شكرت
باورم نميشد اينقدر راحت تونستم پولو بگيرم..در همون حال كه در گاوصندقشو
باز ميكرد گفت:
-دختر چقدر مي خواي؟
نفس بلندي كشيدمو گفتم:
-7ميليون!!!!!!!!!!
برگشت نگام كردو يه لبخند چندش زدو سرشو تكون داد...يه چيزي زير لب گفت
كه متوجه نشدم....بعد پولارو برداشت و گذاشت جلوم....واي اينهمه پول تاحالا نديده بودم يه جا...يكم به پولا نگاه كردم...وبعد با خوشحالي برگشتم نكاش كردم
و گفتم:
-ارسلان خان ممنونم ..من واقعا نميدونم چطور ازتون تشكر كنم...
اخم كردو گفت:
-تشكر لازم نيست...دوماه ديگه 500ميزاري روش مياي اينجا...
سرمو تند تكون دادمو گفتم:
-باشه...باشه..
پولارو برداشتمو گذاشتم تو كيفم...سريع اومدم بيرون...به حالت دو....از حياط
رد شدم و درو باز كردم....رفتم بيرون از اون خونه....تا سر كوچه ام دويدم
هميچين عجله داشتم..مي ترسيدم الان پشيمون بشه و بياد پولارو ازم بگيره...
رفتم سر خيابون...خواستم سوار ماشين بشم برم سمت بيمارستان..كه صداي احمد رو شنيدم:
-تمنا....تمنا خانوم...صبر كن...
همون لحظه تاكسي نگه داشت..
-دربست....
سري تكون دادو گفت:
-بيا بالا....
برگشتم احمدو نگاه كردم هرچند ازش خوشم نمي اومد ولي خوب امروز كمكم كرد
رسيد دم تاكسي ...منم نشستم درو بستم..و گفتم:
-ممنونم...ازت...خيلي ممنون..
اومد حرف بزنه كه ماشين حركت كرد...برگشتم نگاش كردم ديدم برام دست تكون داد.....
*********
رسيدم بيمارستان..سريع رفتم سراغ بابا..وفقط به مامان گفتم كه پولو جور كردم..
..بعدم رفتم سمت حسابداري پولو دادمو ...كارا سريع انجام شد بابا رو برا عمل آماده كردن و بردنش تو اتاق عمل...نمي تونم حال اون موقع ام رو توصيف كن...
فقط تو دلم دعا ميكردم بابا سالم بياد بيرون و اشك ميريختم
مامانم همينطور تسبيح دستش بودو دعا ميكرد...اساعت...2ساعت..
پرستارا ميرفتن و مي اومد..از هركدومشون سوال ميكردم كسي جواب نمي داد
تا اينكه بعد از 3ساعت...در اتاق عمل باز شدو دكتر ا
roman تمنا (1)
roman تمنا (1)
ادامه مطلب